استراتژی نظامی امام علی (ع)

استراتژی نظامی امام علی (ع)

اميرالمؤمنين علی عليه السلام با چه کسانی می جنگيد و برای چه؟

خلافت حق شرعی امام (علیه السلام) است و با این حال آن حضرت (علیه السلام) با کسانی که با وی بیعت نکرده و در جنگ با مفسدین به همراه وی، مشارکت نیز نداشتند، نجنگید و مادامی که مخالفت آنان بدون خشونت و درگیری بود، علیرغم اینکه هیچ بهانه و عذر شرعی برای مخالفت خود نداشتند، امام (علیه السلام) آنها را به حال خود گذاشته و متعرض آنان نمی شد، بلکه جنگ او با دو گروه بود: 
بدانید که من با دو کس می جنگم، کسی که مدعی چیزی است که حق او نیست و دیگر آن کس که از چیزی که بر عهده اوست سرپیچی کند.( نهج البلاغه، خطبه 173)
دسته اول کسانی هستند که ادعای خلافت برای خود کنند و بر امام شوریده و خروج کنند. دسته دوم کسانی هستند که از اطاعت و فرمانبری سرپیچی کنند. 
امام (علیه السلام) در نامه ای که در رد تقاضای عقیل مبنی بر تغییر نظر در برخورد با جنگ، در هنگامی که معاویه حمله های غارتگرانه خود را به اطراف حکومت اسلامی شروع کرده و دست به فسا و قتل و غارت زده بود، به برادرش نوشت: 
من تا جان دارم جنگ با کسانی را که آن را روا می دانند، روا می دانم تا آنکه خدای خود را دیدار کنم.(نهج البلاغه، نامه 36)
یعنی با این بیعت شکنان و سرکشان و مخالفین و آنهایی که به عملیات جنگی و جرم و جنایت بر علیه دولت اسلامی و اهل آن، دست یازیده اند، می جنگم. 
معاویه مدعی چیزی است که به او تعلق ندارد و از بیعت و اطاعت امتناع کرده و مزدورانی را به این طرف و آن طرف فرستاده تا دولت اسلامی را تضعیف کند، بنابراین امام (علیه السلام)
1. به صرف تهمت و شک عمل نمی کند و بر اساس سوءظن و گمان عقاب نمی نماید.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 484 و نهج البلاغه، خطبه 298)
2. جز با کسی که با او مخالفت کرده و در مقابل او بایستد و دشمنی اش را آشکار کند، نمی جنگد و اینگونه افراد را نیز ابتدا به حق دعوت نموده و حجت را بر او تمام می کند، اگر توبه نمود از او می پذیرد و تنها آنگاه که او جز به جنگ عزمی ندارد، با او می جنگد.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 484 و نهج البلاغه، خطبه 298).  
3. جز با کسی که از دین خارج گشته و بیعت شکسته و حکومت را برای خود می خواهد، نمی جنگد. کسی که دینش را با کالای کم ارزشی از دنیا عوض کرده است.( نهج السعاده، فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 659، خطبه 384) و بدیهی است که به همراه امام (علیه السلام) کسانی که آخرت را می خواهند و برای خدا تلاش می کنند، می جنگند.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 659، خطبه 384) 
اما امیرالمومنین (علیه السلام) برای چه می جنگد؟ امام در یکی از خطبه هایش به اختصار این سوال را پاسخ می گوید: 
اصلاح، آن چیزی است که ما می خواهیم، برای اینکه امت مسلمان با یکدیگر برادر باشند.( نهج السعاده، فی مستدرک نهج البلاغه، ج 4، ص 45، نامه 17 )
اراده اصلاح اجتماع تا تحقق وحدت امت، امام می جنگد و جامعه را از لوث وجود منافقین و کفار پاک می کند. 
و من می کوشم تا زمین را از این شخص کژ نقش و وارونه جسم (ساقط شده از انسانیت) یعنی معاویه پاک کنم.( نهج البلاغه، نامه 45) 
امام می جنگد تا آن که جامعه از منافقین و زورگویان و ستمگران پیراسته شود. 
تا این کلوخ پاره از میان دانه های گندم بیرون افتد.(نهج البلاغه، نامه 45 )
بنابراین آن حضرت با معاویه و یارانش می جنگد: 
1. زیرا او با خدا در افتاده و قصد خاموش کردن نور خدا را دارد.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 360)
 2. زیرا این خطاکاران، قاتلان اولیاء خدا و تحریف کنندگان دین الهی هستند.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 360) 
3. زیرا آنان با شما می جنگند تا با زور و ستم و جور در زمین به قدرت رسیده و مومنین را وادار کنند تا آنها را ارباب خود قرار داده و بندگان خدا را برده خود گردانند و مال آنها را بین خود دست به دست بگردانند.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 366) 
4. زیرا آنان قاتلان مهاجر و انصار در گذشته بوده و به جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله و همراهان آن حضرت تشویق می نمودند.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 366) 
امام (علیه السلام) در نامه ای به مخنف ابن سلیم(فرماندار امام در اصفهان و همدان) نوشته است: 
جهاد با کسی که با میل و رغبت از حق روگردانده و با اختیار کوری و ضلالت را برگزیده بر انسانهای عارف و بیدار واجب است. خدا از کسانی که او را خرسند کنند راضی است و از سرکشی و معصیت کاری ناخشنود است. ما تصمیم داریم به سمت قومی حرکت کنیم که در مورد بندگان خدا به دستور وحی عمل نکرده و اموال را به خود اختصاص داده اند و حدود و احکام الهی را تعطیل نموده و حق را نابود کرده و در زمین فساد کرده اند. کسانی که فاسقین را محرم اسرار خود نموده و آنان را بر مومنین ترجیح داده اند و هرگاه کسی کاری را برای خدا انجام دهد بر آنان گران آمده و با او دشمنی و خصومت می کنند و او را از همه چیز محروم می نمایند ولی آنگاه که ظالمی آنان را در ظلمشان یاری کند او را دوست داشته و بخود نزدیک نموده و به او نیکی می کنند. آنان بر ظلم و ستم اصرار دارند و بر اختلاف و تفرقه، همراه و همدل هستند....( صفین، ص 104 )
امام (علیه السلام) در مورد جنگ با اهل بصره و سپاه جمل می گوید: 
... در سپاهی که هیچ مردی در آن نبود که به من اظهار طاعت ننموده و بیعت خود را تقدیم نکرده باشد. طاعت و تقدیری که از روی اکراه نبود. آنان بر عامل من در بصره و بر خزینه داران بیت المال مسلمانان و غیر آنان از مردم بصره فرود آمدند و طایفه ای را به اسارت کشیدند و با شکنجه کشتند و طایفه ای را با نیرنگ به قتل رسانیدند. بخدا سوگند اگر از مسلمانان تنها یک تن را بی گناه و بدون آنکه جرمی مرتکب شود با قصد قتل کشته بودند، همانا کشتن همه آن سپاه بر من جایز بود، زیرا در آن امر منکر حضور داشتند و مخالفت نکرده و با زبان و دست، از آنان دفاع ننموده بودند، چه رسد به اینکه عده زیادی از مسلمانان را مساوی عده لشگریان خود که بر آنان وارد کرده بودند، به قتل رساندند.( نهج البلاغه، خطبه 172)

سپاهيان:

فرمانده سپاه، سرکش و مغرور می شود، زیرا مالک نیروی برتری است که می تواند با آن هر کسی را که در مقابل او قد علم کند یا با او مخالفت کند، در هم بکوبد و علاوه بر نیروی اسلحه و سپاه، هیبت و مقام فرماندهی را نیز داراست و از این رو سپاهیان چه در زمانهای گذشته و چه امروزه، هنگامی که از مناطق امنی عبور می کنند به انواع فساد دست زده و عرض و آبروی مردم را هتک کرده و خون آنان را مباح می دانند. زیرا چیزی که آنان را از اینگونه اعمال باز بدارد مثل تقوا یا وجدان مطرح نیست و از عاقبت اعمالشان نیز بیمناک نیستند تا مانع آنان شود. 
این نظامی افسار گسیخته و حریص و خونریز وظیفه خود می دانست که ضعیفان را نابود کند و ارتش مسلمین نیز در گذشته اینگونه نبودند، جز آنکه تمایلات نفسانی و احساس قدرت به همراه غرور در وجود سربازان و فرماندهان شعله ور می شد و به این دلیل امام (علیه السلام) برای سپاهیان نامه می نویسد که حق و حقوق آنها چیست و وظیفه آنان کدام است. 
برای امیران و فرماندهان سپاه و لشگرش نامه می نویسد. 
برای استانها و شهرهایی که در مسیر عبور سپاه او هستند، نامه می نویسد. 
برای فرمانداران و عاملان خود در ولایاتی که سپاه در آنجا مستقر است، نامه می نویسد. 
و همه اینها برای این است که امور مطابق قانون جاری شود و هیچ کس با هر مقام و منصب و درجه ای که هست، بر حقوق دیگری تعدی نکند. 
امام (علیه السلام) در نهج البلاغه در نامه ای که به فرماندهان قوای مسلح خود می نویسد، می فرماید: 
بر فرمانگذار است که به سبب نعمتهای فراوان که به او رسیده و برتری بزرگی که مخصوص او گردیده است، تغییر حال بر توده مردم پیدا نکند (سرمستی ریاست او را از حال برادران دینی غافل نکند) و بر اوست که به پاس نعمتها که خدا نصیب او فرموده است به بندگان خدا بیشتر نزدیک گردد و نسبت به برادران خویش عطوفت بیشتری بنماید. بدانید که حق شما بر من آن است که رازی را از شما پوشیده ندارم مگر در امر جنگ و کاری بی مشورت شما انجام ندهم مگر در کار حکم (آنجا که حکم شرعی باشد) و اینکه در ادای حق شما باز نایستم و حق شماست که در نظرم یکسان باشید. وقتی چنین کردم بر خدا واجب آید که بر شما نعمت فرستد و بر شما واجب آید که از من اطاعت کنید و چون شما را فرا خوانم درنگ نکنید و در اجرای صلاح کوتاهی نورزید و در راه حق در امواج دشواریها فرو روید. پس اگر در این کارها با من راست کردار نباشید از شما هیچیک نزد من خوار مایه تر از آن کس نباشد که راه کج بپیماید. آنگاه کجرو را کیفری دهم سهمگین و او از کیفر من رهایی نیابد. شما نیز از امیران سپاه خود به همین شکل پیمان گیرید و با آنان چنان کنید که خدا کار شما را اصلاح فرماید. والسلام.( نهج البلاغه، نامه 50 ) 
امام (علیه السلام) در عهدنامه ای که به مالک اشتر نوشته و متضمن همه شؤون دولت و اداره های مختلف آن است بخشی را پیرامون سپاهیان و اهمیت آنان در دولت اسلامی اختصاص داده است. سپاهیان کسانی هستند که از مردم و دولت محافظت می کنند و امت را مطیع حاکم شرعی می نمایند. بنابراین آنان زینت والیان بوده و برای حفظ عزت دین وجودشان ضروری است و وسیله امنیت و استقرار دولت هستند و بدون سپاهیان دولت و مردم برپا نیستند. 
سپاهیان به اذن خدا دژهای مردمند و زینت فرمانروایان و عزت دین و وسیله امنیت، که مردم بی آنان آسایش نخواهند داشت( نهج البلاغه، نامه 53) 
فرماندهان سپاه و سران لشگر باید کفایت و اهلیت لازم برای این کار را داشته باشند. در امیر لشکر شرط است که: 
1. نسبت به خدا و رسول خیرخواه باشد. 
2. امین و بردبار باشد. 
3. دارای سابقه نیک و از خانواده های اصیل و تربیت یافته باشد. 
4. اهل شهامت و شجاعت باشد. 
5. اهل سخاوت و بخشش باشد. 
از لشکریان خود کسی را به فرماندهی بگمار که او را در خیرخواهی و فرمان پذیری از خدا و از فرستاده او، و از پیشوای خود، پندپذیرتر از همه بدانی، از کسانی که دیر خشم باشند و پوزش پذیر و به درماندگان مهربانی و به زورمندان چیره و گردن فراز. از آنان که به درشتی از جای نروند و سستی از انجام وظیفه، بازشان ندارد. دیگر اینکه با ارباب مروت و صاحبان مکرمت بجوشی و با مردمی از خاندانهای صالح و نیکو پیشه، الفت گیری. سپس با یاری دهندگان و ثابت گامان و دلیران و بخشندگان و بلند همّتان، که آنانند مجموعه کرم و شاخه های نیکویی.( نهج البلاغه، نامه 53 )
و بر فرمانده واجب است که: 
1. امور سپاهیان و مصالح و مشکلات آنان و مسائل اجتماعی شان را رسیدگی کند. 
2. مال یا سود و منفعتی که سپاهیان را تقویت می کند در نظر او بزرگ نباشد و آن را بیش از حقشان نداند، بلکه آنان را شایسته و مستحق هرگونه سود و منفعت بداند. 
3. از هیچ توجه و عنایتی به آنان نگذرد و آن را حقیر نداند و ترک نکند بلکه هر لطف و مهربانی به آنان گرچه کم باشد در دل آنان تاثیر زیادی دارد. 
4. به دلیل اینکه به امور مهم و بزرگ آنان مشغول است رسیدگی به امور کوچک و جزئی آنان را، ترک نکند بلکه بر اوست که امور لشکریان را اعم از کوچک و بزرگ بررسی کند. 
5. باید برترین و بالاترین جایگاه و منزلت فرماندهان لشکر از آن کسی باشد که با زیردستان مواسات و مساعدت در زندگی داشته باشد و آنان را در کار آمدی یاری کند و از غنا و توان خود به مقداری که آنان را کفایت کند به آنان ببخشد و اهل و خانواده آنان را نیز، که در شهرها و روستاها از خود بجای گذاشته اند، تامین کند تا اراده آنان یکی شود و در جهاد با دشمن هیچ دغدغه خاطری نداشته باشند. 
دو نکته مهم در اینجا هست: اول آنکه به سپاهیان و خانواده آنان مال و وسایل کافی بدهد تا آنکه فکر سرباز به خانه و خانواده اش مشغول نگردد و این فکر و ناراحتی مانع او و تفکر و اندیشیدن درباره جنگ شود. دوم آنکه فرمانده باید سربازان را به گونه ای قرار دهد که احساس کنند جنگ، جنگ خودشان است و درگیری بخاطر اوست و این اوست که مسوول مستقیم این جنگ و دفع تجاوز دشمن است و این احساس را نداشته باشد که او هیزم و ماده اشتعال جنگ بوده و تنها وسیله ای برای رفاه حکام است و او مزدوری، در پس این جنگ است. 
6. فرمانده باید دلهای سپاهیان را به دست آورد و قلوب آنان را به خود منعطف سازد. 
بدنبال این، حضرت (علیه السلام) بیان می کند که عدم رضایت مردم از حاکم به امور زیر منجر می شود: 
پیروی نکردن و اطاعت ننمودن از حاکم و علاقه نداشتن به او 
حفاظت و پاسداری نکردن از والیان امر 
سنگین و گران آمدن دولت آنان بر مردم 
آرزوی پایان یافتن مدت حکومت آنان 
7. فرمانده باید زمینه بروز توانائیها و آرمان خواهیهای سپاهیان را فراهم کند و استعدادهای آنان را محصور و محدود نگرداند. 
8. پیوسته تشکر و تقدیر و ستایش و ثناگویی بر آنان داشته باشد و از کسانی که به کارهای بزرگ اقدام می کنند، تقدیر شایسته بنماید 
9. از هر کس، عمل او را بشناسد و کار هر کس را بداند و آن را به او نسبت دهد، زیرا این برخورد باعث می شود تا آنکه بر شجاعت شجاعان بیافزاید و ترسوها را نیز شجاع کند. 
10. عمل کسی را به شخص دیگری نسبت ندهد 
11. عمل هر کس را کامل و همانگونه که بوده ذکر کند و آن را ناقص نبیند. 
12. رتبه و درجه و جایگاه کسی باعث نشود تا چیزی را که در او نیست به او نسبت دهد یا کار کوچک او را بزرگ بنگرد و یا آنکه کار شخص ساده ای را بخاطر بی نام و آوازه بودن او با ارزش واقعی خود، ندیده و حق او را تضییع کند. 
بعضی از بخشهای عهدنامه به همه افراد اعم از سپاهیان بر می گردد: 
آنگاه به کار آنان چنان به نوازش رسیدگی کن که پدر و مادر در کار فرزندان کنند. باید چیزی را که بوسیله آن به آنان نیرو می دهد، در نظرت بزرگ نیاید و بیش از سزاواریشان جلوه نکند و نباید ملاطفتی را که باید درباره آنان به جای آوری، هر چند اندک باشد، کوچک انگاری و به این سبب به آن اقدام نکنی، که آن احسان، ایشان را به تو یکدل می کند و به تو خوش گمان می سازد و به این امید که در آینده، تفقدی بزرگ درباره آنان به جای خواهی آورد، دلجویی مهرانگیز و نوازشهای کوچک و آنی را درباره آنان از دست مده که مهر اندک تو را موضعی است که از آن سود می برند و لطف بزرگ تو را موقعی است که از آن بی نیاز نیستند. 
باید گرامی ترین سردار سپاهت آن کسی باشد که با سپاهیانت مواسات کند و از مال خویشتن چندان به آنان فیض رساند که فراخ روزی گردند و از پس راهی شدنشان به سفر، زنان و درماندگان قومشان نیز در آسایش باشند تا در جنگ با دشمن خاطری جمع داشته باشند و همت یکی کنند، چه، مهربانی تو با آنان، آنان را دلبسته تو گرداند. 
بر پا داشتن عدل و داد در بلاد، و مهر توده مردم بالاترین مایه روشنایی چشم فرمانگذاران است. توده مردم تنها هنگامی خیرخواه فرمانگذارند که از او ایمن باشند و سنگینی بار حکومت بر پشتشان اندک باشد و به انتظار آن نباشند که کار فرمانروایی او به پایان رسد. پس به آرزوهایشان در بگشای و کارشان را بزرگ بر زبان آور و از این راه به آنان نزدیک شو، چه اگر از حسن عمل آنان بسیار یاد کنی، به یاری خدا دلیران به جنبش در آمده و گریز پایان برانگیخته گردند تا از جنگ نهراسند و نیز هنر هر کس را که به کاری بزرگ آزمایش شده است بشناس و بستای و کوشش و فداکاری کسی را به دیگری نسبت مده و از بزرگداشت آن کس که کاری بزرگ کرده است کوتاهی مکن. باید که بزرگی منزلت کسی، سبب آن نگردد که هر کار کوچک او را نیز بزرگ شماری و نیز کوچکی مقام کسی تو را بر آن ندارد که کار بزرگ او را حقیر دانی.( نهج البلاغه، نامه 53) 
امام (علیه السلام) یکی از فرماندهان سپاه خود ( زیادبن نصر)را  به تقوی و دوری از ستم و ظلم و تجاوز و عدم حمله و سرکشی بر لشکریان و احترام به آنان توصیه و سفارش نموده و می فرماید: 
در هر صبح و شام از خدا بترس و از غرور بر خود نگران باش و خود را در هیچ حال از غرور در امان ندان و مطمئن باش که اگر تو خود را از بسیاری از چیزهایی که دوست داری، از ترس آنچه نمی پسندی، باز نداری، هواهای نفسانی تو را به ضررهای فراوان خواهد کشاند تا آنکه بزرگ و پیر شوی. پس خود را از ظلم و تعدی و تجاوز باز بدار. من تو را فرمانده و ولی این لشکر قرار دادم، مبادا بدنبال ذلیل کردن آنان باشی و بر آنان علو و سرکشی نداشته باش که بهترین شما باتقواترین شماست. از دانایان سپاه بیاموز و نادانانشان را بیاموزان و از سفیهانشان بگذر زیرا که تو با علم و اجتناب از ظلم و جهل به خیر می رسی.( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، محقق محمودی، ج 8، ص 326) 
از نظر امام (علیه السلام) سپاهیان حقوق و مزد خود را از مردم می گیرند: 
کار سپاهیان راست نیاید مگر به خراجی که خدا از مال توده های مردم بیرون می کشد و سپاهیان در جهاد با دشمن مردم از آن مال نیرو می گیرند و در اصلاح کارشان به آن تکیه می زنند و همه نیازهای خود را با آن بر می آورند.( نهج البلاغه، نامه 53)
پس از پیروزی بر اهل بصره، امام (علیه السلام) هنگامی که به بیت المال داخل می شود هر آنچه را که در آنجا بود، بین سپاهیان بطور مساوی تقسیم می کند و خود نیز سهمی مساوی با بقیه بر می دارد و سپس شخصی می آید که مدعی است نام او از قلم افتاده است. امام (علیه السلام) سهم خود را به او می دهند و به آن حضرت چیزی نمی رسد.( الجمل، شیخ مفید، ص 214)
و آن حضرت از چشمه ها و باغ ها و اموال شخصی خود برای جنگ و سپاهیان خرج می کند. 
من در ینبع و وادی القری و اذینه و راعة، در راه خدا صدقه دادم و قصدم طلب رضایت او بوده که در آمد آنها (باغها و چاه ها) در هر کاری در راه خدا خرج شود و در راه جنگ و صلح و سپاهیان و اقوام و خویشان دور و نزدیک، و آنها فروخته نشود و به ارث نمی رسد من زنده باشم یا مرده باشم...( نهج السعاده فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 286)

رأی مستشاران

با وجود علم وسیع و آگاهی گسترده امام (علیه السلام) در زمینه مسائل نظامی و جنگ، آن حضرت مستبد به رأی نبود. پیش از جنگ بصره، ابن عباس و محمد بن ابی بکر و عمار بن یاسر و سهل بن حنیف را فرا خوانده و آنان را از خروج اهل جمل به بصره آگاه کرد و با آنان به مشورت نشست نظر ابن عباس بر آن بود که برای جمع نیرو به کوفه بروند و افرادی را که با امام بیعت کرده بودند، برای جنگ بفرستد. همچنین نظر او این بود که امام (علیه السلام) به ام سلمه ام المومنین نامه ای بنویسد و از او بخواهد که همراه امام (علیه السلام) در جنگ شرکت کند ولی امام (علیه السلام) این پیشنهاد را رد کرد. 
قبل از جنگ صفین امام (علیه السلام) با مهاجرین و انصار که با او بودند مشورت نمود. 
شما بهترین رأی و نظر را دارید و اهل بردباری و کرم هستید، به حق سخن می گوئید و کار و دستور شما با برکت است. ما می خواهیم به طرف دشمن خود و شما حرکت کنیم نظرتان را بگوئید.( صفین ص 92)
ابتدا هاشم بن عتبه نظرش را گفت سپس عماربن یاسر و قیس بن سعد بن عبادة و سهل بن حنیف اظهار نظر کرده و مالک اشتر و عدی بن حاتم طائی و دیگران سخن گفته و نظرشان، جنگ با معاویه بود. گرچه بعضی از آنان جنگ را پس از پایان مکاتبات و نامه نگاریها و اتمام حجت بر او، پیشنهاد دادند و بعضی نیز اظهار تسلیم در برابر رأی امام (علیه السلام) نمودند که هر آنچه امام (علیه السلام) نظر دارد انجام شود. 
در جنگ با خوارج، امام (علیه السلام) پس از ناکامی و عدم موفقیت حکمیت، نظرشان حرکت به طرف معاویه و جنگ با او بود ولی اعمال خلاف شرع و خونریزیهائی که خوارج از بیگانگان داشتند، سپاهیان امام (علیه السلام) را وادار به جنگ با آنان نمود و گفتند اگر به جنگ با معاویه برویم خانواده و اهل ما از اینها در امان نیستند و لذا ابتدا با آنان جنگیدند. 
هنگامی که در مصر کاربر محمد بن ابی بکرسخت شد امام (علیه السلام) به مالک اشتر نوشت: 
تو از کسانی هستی که من برای اقامه دین از آنان کمک می گیریم و دماغ سرکشان را بخاک می مالم و مشکلات مهم را برطرف می کنم. محمد بن ابی بکر را به ولایت مصر فرستادم ولی بر او شوریده اند و او جوان و کم سن و سال است و تجربه جنگی ندارد و همه امور را نمی داند نزد من بیا تا در این باره و آنچه باید انجام دهیم به مشورت بنشینیم و کارت را به یکی از اصحاب مورد وثوق و خیرخواه واگذار و او را جانشین خود بگردان.( نهج السعاده و مستدرک نهج البلاغه ج 5 ص 46). مالک اشتر نزد امام (علیه السلام) آمده و امام (علیه السلام) داستان مصر را برای او باز گفته و وی را به طرف مصر فرستاد.

تهديد دشمن

اولین نامه های امام (علیه السلام) به دشمن خالی از تهدید بود و مشتمل بر طلب بیعت و فرمانبری و رد و دفع تهمتهائی که دشمن شایع کرده بود و یا برای قانع کردن دشمن در مورد قضایای مطرح شده، بود ولی امام (علیه السلام) در بعضی از اوقات مجبور به تهدید دشمن بود و آن هنگامی بود که غیر از روش تهدید راه دیگری وجود نداشت مثلا تهدیدی که آن حضرت به اهل بصره و فریب خوردگان ادعاها و شایعات اهل جمل داشت آنگاه که بر آنان پیروز شد و آنها را بخشید، معاویه عبدالله حضرمی را فرستاد تا اهل بصره را به قیام و شورش در خونخواهی عثمان بخواند(کتاب الغارات، ابن هلال الثقفی ص 256) یعنی وحدت آنها را بر هم زده و تفرقه ایجاد کند و آنان را از حکومت مرکزی جدا سازد. اینکار سر و صدا و آشفتگی و نا آرامی و بدنبال آن جنگ و درگیری و فریب و خدعه بعضی از اهل بصره را بدنبال داشت، امام (علیه السلام) در نامه ای تهدیدآمیز نوشت:( نهج البلاغه، نامه 29 )
داستان تفرقه و پراکندگی شما و دشمنی شما، چیزی نیست که به آن جاهل باشید. ولی من مجرمین شما را بخشیدم و از فراریان شما، شمشیر را برگرفتم و هر کس به من رو آورد، او را پذیرفتم. اگر تباهکاری و اندیشه های نادرست شما که بر خلاف حق است، شما را به دشمنی و مخالفت با من می کشاند، پس این من هستم که اسبان خود را نزدیک آورده و بر شتر سواری خود پالان نهاده و آماده اش نموده ام و اگر مرا ناچار کنید که بسوی شما حرکت کنم، با شما کاری خواهم کرد که جمل در مقایسه با آن همچون لیسیدن ته دیگی باشد. 
نامه هائی که امام (علیه السلام) به معاویه می نوشت نیز این چنین و بدون تهدید بود تا آنکه معاویه نامه های تهدیدآمیز برای امام (علیه السلام) فرستاد و امام (علیه السلام) خوش نداشت نمی پسندید که او را تهدید کند ولی هنگامی که معاویه آن حضرت را تهدید به جنگ کرد امام (علیه السلام) نیز اقدام به تهدید نمود و فرمود من با لشکری عظیم از مهاجرین و انصار بطرف تو می آیم که فشردگی و کثرت آنان زیاد است و لباس مرگ پوشیده اند. 
لباس مرگ پوشیده و محبوبترین ملاقاتها برای آنان ملاقات پروردگارشان است و به همراه آنان مردان بدر و شمشیرهای هاشمی است که با جای فرود آمدن تیغه های آن در بدن برادر و جد و خانواده ات، آشنائی داری و این برای ستمگران خیلی دور نیست.( نهج البلاغه خطبه 26)

آمادگی برای جنگ

خدا در قرآن فرموده است 
و شما ای مومنان در مقام مبارزه با آنها خود را مهیا کنید و تا آن حد که بتوانید از آذوقه و آلات جنگی و اسبان سواری برای تهدید دشمنان خداوند و دشمنان خودتان فراهم سازید و بر قوم دیگری که شما بر دشمنی آنان مطلع نیستید و خدا به آنها آگاه است نیز مهیا باشید و آنچه در راه خدا صرف می کنید خدا، تمام به شما عوض خواهد داد و هرگز به شما ستم نخواهد شد.( انفال / 9)
آیه شریفه به تهیه نیروهای لازم دستور می دهد و در بین اسبان سواری، اسبان نر را ذکر می کند زیرا در آن زمان بارزترین مصداق قوه و نیرو بوده است. این تهیه نیرو برای ترساندن دشمن و کسانی است که مسلمین به آنان عالم نیستند. 
این تکلیفی بر افراد و گروه ها و دولتهای مسلمان است زیرا حوادث بویژه در دوران ما به سرعت و ناگهان اتفاق می افتد. 
اگر مسلمانان نیرو و آمادگی نداشته باشند، احتمال تسلط یافتن بر آنها و نابود کردنشان در حال غفلت وجود دارد. 
بر همین اساس بود که امام (علیه السلام) آماده می شود تا لشکریان خود را تجهیز و آماده کند امام (علیه السلام) شروع به آماده سازی سپاهیان نمی کند مگر پس از آنکه مذاکرات و نامه نگاریها پایان یابد. 
همانگونه که خود در زمانی که گروهی را برای مذاکره فرستاده بود به کسانی که از او خواستند تا برای جنگ با اهل شام آماده شود، فرمود. و آماده شدن برای جنگ را در این زمان عامل بسته شدن باب مذاکرات و گفتگوها با اهل شام دانست. ولی پس از آن که شعله های جنگ برافروخته شده، فرمود: 
برای جنگ آماده شوید و خود را برای رویاروئی با دشمن تجهیز کنید.( نهج البلاغه خطبه 26)
قبل از جنگ جمل و هنگامی که لشکر اهل جمل به سوی بصره حرکت کردند و بیعت امام (علیه السلام) را شکسته و نقض نمودند. پس از آنکه به تعبیر امام (علیه السلام) فتنه برپا شد. سپاهیان خود را همراه خود به جهاد امر کرد به سرعت به نزد امیرتان بیائید و به جهاد با دشمنان مبادرت ورزید(نهج البلاغه نامه 1 ) و هنگامی که به آن حضرت پیشنهاد شد برای جنگ با اهل بصره مجهز و مهیا نشود، آن را به شدت رد کرد. و فرمود: 
بخدا سوگند که من همچون کفتار نیستم که شکارچی برای غافل نگهداشتن او، در طول زمان نرم نرم بر زمین کوبد تا او به خواب خوش فرو رود، آنگاه صیاد کمین گرفته، بر او بتازد و او را به بند اندازد. لیکن من پیوسته تا روزگارم سر آید با دستیاری آنکس که روی به حق دارد، آنان را که روی از حق گردانده اند به شمشیر می زنم و به مدد آن کس که شنوای سخن حق و پیرو آن است، سرکش ناباور را می رانم(نهج البلاغه، نامه 6)
آن حضرت نامه ای به عامل خود در مکه می نویسد که آماده و مهیا برای مقابله با شبیخونهای معاویه که در موسم حج رو به سوی مکه نموده، بشود تا مبادا با ورود او غافلگیر شده و بدون آمادگی قبلی شکست بخورد جاسوس من در مغرب با نامه ای مرا آگاه کرده است که مردمی از دیار شام به مکه گسیل شده اند کوردل، ناشنوا، ... پس اینک با آنچه در دست توست آنگونه عمل کن که دوراندیشی پایدار و خیرخواهی زبده سنج از پیشوای خود فرمان می پذیرد و از فرمانگذار خود پیروی می کند. بپرهیز از کاری که به پوزش خواهی انجامد. نه به هنگام فراوانی نعمت به گمان دوام آن بیش از اندازه شادمان باش نه به هنگام سختی هراسان و ناتوان(نهج البلاغه نامه 33) و هنگامی که بعد از جنگ با خوارج و سست شدن حکمیت قصد شام دارد سپاهیان خود را به آمادگی و تجهیز دستور داده و چند روز برای تجهیز بهتر و بیشتر، آنان را به خود رها می کند.

اردوگاه

امام (علیه السلام) دو اردوگاه نظامی برپا کرد یکی برای جمع آوری و بسیج سپاه در نزدیکی مدینه و دیگری نزدیک سپاه دشمن که اردوگاه جنگ بود. در اینجا از اردوگاه اول امام (علیه السلام) سخن می گوئیم. 
امام (علیه السلام) منطقه نخیله را برای سپاهیان خود که به صفین می رفتند در مرتبه اول و مرتبه دوم پس از شکست حکمیت، بعنوان اردوگاه انتخاب کرد و منطقه جرعة را نیز هنگامی که می خواست بدنبال گرفتاریهای مصر و رفتن عمروبن عاص و اصحاب معاویه به آنجا، سپاهی را به کمک محمد بن ابی بکر در مصر بفرستد، انتخاب نمود تا اردوگاه باشد. 
امام (علیه السلام) روزی را معین کرده و همه را در آن روز به رفتن به اردوگاه امر می نمود و هنگامی که جمع می شدند مبلغین را بین مردم می فرستاد تا آنان نیز به اردوگاه ملحق شوند سپس مسائل لازم را به آنان آموزش داده و به آنها سفارش می کرد که از اردوگاه خارج نشوند و از نظر روحی و روانی برای جهاد آماده شده و زیاد به دیدن فرزندان و زنان خود نروند و از خانواده خود سخن نگویند. 
... شما را امر کردم که در اردوگاه های خود بمانید و آن جا را رها نکنید و خود را برای جهاد آماده کنید و زیاد به دیدار فرزندان و زنانتان نروید زیرا که اصحاب جنگ شکیبا و بردبار و آماده و مهیای جنگند و از بیداری شب و تشنگی روز و از دست دادن فرزندان و زنانشان اندوهگین نیستند.( نهج السعادة ج 5، ص 248)و سپاه را مشایعت نموده و فرموده هر چه می توانید از زنانتان دوری کنید() نهج البلاغه بخش کلمات غریب سخن) یعنی از یاد زنان و توجه به آنان اعراض کرده و از نزدیکی با آنان امتناع کنید() نهج السعادة ج 5 ص 248)
سرباز در نزد امام (علیه السلام) در جنگ مخیر است و می تواند که برود یا برای جنگ برگردد زیرا سربازی که بر جنگیدن مجبور باشد با تمام توان خود نمی جنگد و برای فرار از مسئولیت بدنبال فرصت می گردد و بر عکس مجاهدی که با انگیزه و برای رضای خدا می جنگد و این همان تفاوت بزرگی است که بین پیروزی ارتش مردمی و غیر نظامی با ارتشهای نظامی وجود دارد. 
هنگامی که امام (علیه السلام) به سمت بصره می رفت و در منزلگاه ربذه فرود آمد فرمود: هر کس که بخواهد به ما ملحق شود می تواند به ما بپیوندد و هر کس که بخواهد برگردد می تواند برگردد و او مجاز است و حرجی بر او نیست(نهج السعادة ج 2، ص 261)

تکيه بر شرايط واقعی

امام (علیه السلام) این چنین سپاه خود را فراهم می کند و تجهیز می نماید. سفیران و گروه هائی را می فرستد و مذاکره و گفتگو کرده، عذر آورده و حجت را بر آنان تمام کرد و سپس برای جنگ با دشمن حرکت می کند با آنکه به قدرت و قوا و وضعیت واقعی سپاه خود مطمئن و از ایمان و پیروزی خود و یاری خدا برای کسی که از او یاری بخواهد و بجنگند و ثابت قدم مانده، و صبر کند تا پیروز شود، خبر دارد و هرگز بر امور غیر واقعی و غیر علمی همچون سخنان منجمین اعتماد نمی کند. هنگامی که آن حضرت می خواست برای جنگ با خوارج حرکت کند، یکی از منجمین که در بین اصحاب او بود به آن حضرت عرض کرد: 
یا امیرالمومنین در این ساعت حرکت نکن و سه ساعت از روز که گذشت حرکت کن زیرا اگر در این ساعت حرکت کنی به تو و اصحابت اذیت و ضرر شدیدی می رسد. 
و اگر در ساعتی که من پیشنهاد می کنم بروی، پیروز و ظفرمند شده و به مقصود و مطلوبت می رسی. آن حضرت به شدت با پیشنهاد وی مخالفت نمود و سپس فرمود: 
به خدا قسم اگر بفهمم که نجوم کار می کنی برای همیشه تو را زندانی خواهم کرد و مادامیکه سلطنت دارم تو را از سهم بیت المال محروم خواهم نمود و سپس در همان ساعتی که منجم نهی کرده بود، حرکت کرد و بر اهل نهروان پیروز شد. و آنها را شکست داد سپس فرمود اگر ما در ساعتی که منجم می گفت حرکت می کردیم مردم می گفتند در زمان پیشنهادی منجم حرکت کرد که پیروز شد. آگاه باشید که محمد صلی الله علیه و آله منجم نداشت و ما نیز پس از او منجم نداشتیم که خدا کشورهای کسری و قیصر را برای ما فتح نمود ای مردم بخدا توکل کنید و به او اعتماد کنید که فقط او از غیر او کفایت می کند.( شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 270 بلاذری نیز در انساب الاشراف ج 2، ص 368 با کمی اختلاف همین را نقل کرده و در نهج البلاغه در خطبه 79)

مشارکت طلبيدن از فرماندهان نظامی

هنگامی که امام (علیه السلام) تصمیم رفتن به شام داشت به فرماندهان خود که هسته های نظامی تشکیل داده بودند و اطلاعات نظامی داشتند، نوشت که برای همراهی با او به وی ملحق شوند. 
از عمربن ابی سلمة عامل خود در بحرین تقاضای حضور برای یاری در جنگ نمود. 
من تصمیم حرکت به سوی ظالمین شامی گرفتم و دوست داشتم که تو نیز به همراه من باشی تو از کسانی هستی که برای جهاد با دشمن و برپائی ستون دین از آنان کمک می گیریم) نهج البلاغه، نامه 429)
آن حضرت از فرماندار خود بر اصفهان و همدان(محنف بن سلیم) نیز خواست که حاضر شوند. 
... هنگامی که نامه من به دستت رسید مطمئن ترین اصحاب خود را به جای خود بگمار و به سوی ما بیا شاید با این دشمن ظالم برخورد کرده و او را به معروف امر کنی و از منکر نهی نمائی و با حق جمع شده و از باطل دور گردی زیرا ما و تو از پاداش جهاد بی نیاز نیستیم(صفین ص105)  
از عبدالله بن عباس نیز که فرماندار بصره بود، خواست که بیاید. 
و به همه کارگزارانش در ولایات مختلف نامه نوشت و آنان را برای شرکت در جنگ طلبید و یا به آنان نصایح و سفارشاتی نمود. با توجه به آنکه آن حضرت از مرکز خلافت دور شده، و هر فرمانده نظامی که برای مشارکت با او می آمد برای اداره امور ولایت خود باید جانشینی تعیین می کرد، لذا امام (علیه السلام) باید سفارشات و راهنمائیهای لازم را می نمود. 
آن حضرت قبل از رفتن برای جنگ به همه فرماندهان سپاه و ماموران خراج و مالیات نامه هائی نوشت.
جمع آوری گروه های سپاه از مناطق و قبائل مختلف
به نظر می رسد امام (علیه السلام) در تهیه و جمع نمودن سپاهیان خود بسیار مایل بود که گردان ها و گروه های سپاهش را از چندین منطقه و قبیله فراهم کند. امام (علیه السلام) تنها یک قبیله را برای جنگ نمی فرستاد مثلا در صفین بعد از پذیرش عمومی صلح از طرف مردم، سعید بن قیس و قوم او از قبیله همدان به محضر او آمده و گفت: 
من و قوم من نه از تو بر می گردیم و نه بر تو چیزی تحمیل می کنیم هرگونه که می خواهی ما را امر کن. امام (علیه السلام) فرمود: اگر این سخن را قبل از آنکه قرآنها را بر سر نیزه کنند می گفتید آنان را از اردوگاهشان می راندم و یا تدبیر دیگری می کردم .ولی اکنون بروید به جان خودم سوگند که من یک قبیله را تنها به جنگ مردم نمی فرستم(صفین، نصربن مراحم ص 520)
و در هجوم ها و یورشهای معاویه، امیرالمومنین (علیه السلام) مردم را به قیام دعوت می کرد و آنها را برای حرکت به سوی جنگ تشویق می نمود ولی مردم حرکت نکرده و بپا نخواستند، عدی بن حاتم طائی نزد آن حضرت رفته و آمادگی خود را برای قتال به استحضار او رساند و گفت همراه من هزار مرد از قبیله طی هستند که مطیع من هستند اگر مایلید که آنها را حرکت دهم؟ امام (علیه السلام) فرمود: من هرگز یک قبیله از قبائل عرب را به مقابله نمی فرستم لکن به مخیله برو و در آنجا اردو بزن. هزار سوار غیر از اصحاب او تجمع کرده و آنها را به ساحل فرات برد...( الغارات ابن هلال ثقفی ص 314) 
امام (علیه السلام) در ضمن نصیحتهایش به عمربن خطاب هنام مشورت با او برای جنگ فارس، دلیل اینکه چرا باید سپاهیان را از مناطق مختلف جمع نمود. بیان کرد و فرمود: 
تو اگر اهل شام را از شام جدا کنی، روم به فرزندان آنها خواهد تاخت و اگر اهل یمن را حرکت دهی حبشه را بر سرزمین آنان تسلط داده ای و اگر خودت از این حرم (مدینه) بروی، همه اقطار زمین بر تو می شورد و اوضاع خراب می شود به طوری که آنچه در پشت سر گزارده ای مهمتر از آنچه در پیش رو داری، می گردد... بلکه به اهل شام بنویس که دو سوم آنان در شام بمانند و یک سوم دیگر بیایند و همینطور به عمان و سائر شهرها و قریه ها...( مستدرک نهج البلاغه، ج 1، ص 120)
و دلیل باقی گذاردن نیروهای حمایتی و احتیاطی در مدینه برای پیشامدها همین بود و علاوه بر دلیل مذکور برای جمع آوری سپاه به این شکل از مناطق مختلف، دلایل دیگری نیز وجود دارد از جمله: 
2. صعوبت و سختی جمع آوری سپاه از یک منطقه 
3. جمع شدن نیرو از مناطق مختلف ترکیب و کادر گوناگون و تجربه های کافی را به همراه دارد. 
4. دامنه اخبار و آگاهیهای لازم در مور حقایق، پس از بازگشت سپاهیان بدینوسیله گسترش می یابد و اگر از یک منطقه باشند چنین چیزی حاصل نمی شود. 
5. در صورت شکست همه خسارات و از دست دادن توان و قوای نظامی بر یک منطقه تحمیل نمی شود. 
6. در کنار یکدیگر بودن و همدوش و همراه بودن رزمندگان و آشنائی آنان با یکدیگر آثار بسیار مثبتی بر آینده سپاه و وحدت و ارتباطات اجتماعی آنان می گذارد. 
7. در صورت شکست کلی نیز به محو میراث و تمدن یک منطقه یا قبیله شهید شده، نمی انجامد. 

فرستادن مقدمه سپاه

امام علی (علیه السلام) سپاه خود را در 3 مرحله به شام فرستاد ابتدا مقدمه سپاه را فرستاد سپس با فرماندهی خود اصل سپاه را و بدنبال آن بازماندگانی از سپاه با فرمانده دیگری که به آنان ملحق شدند. 
هنگامی که امام (علیه السلام) مقدمه سپاه را می فرستاد. تعلیمات و آموزشهای لازم را به آنان می داد مثل توجیه پیشقراولان و برحذر بودن از کمین دشمن و ضرورت ارتباط روزانه با فرماندهی مرکزی سپاه و عدم تعجیل و شروع نکردن به جنگ قبل از اتمام حجت و امثال آن: 
... وقتی که از شهرهایتان بیرون رفتید از توجیه نمودن پیشقراولان خسته نشوید و از بررسی و خبریابی و اطمینان یافتن از امنیت دره ها و درختان در هر طرف دلمرده نباشید تا آنکه دشمن شما را نفریبد یا برای شما کمین نگذارد. گردانها را از صبح تا به شام حرکت ندهید مگر آنکه با آمادگی و تجهیز کامل باشید آنگاه اگر چیزی تمام فکرتان را بخود گرفت و یا حادثه ای رخ داد شما از قبل آماده و مهیا بوده باشید. 
... هر روز خبر شما به من برسد و سفیری بسوی من بفرستید گرچه چیزی جز آنکه خدا بخواهد اتفاق نمی افتد ولی من به سرعت بدنبال شما می آیم. شما در جنگ آرام باشید و هرگز عجله نکنید مگر آنکه بعد از اتمام حجت و عذر آوری، فرصتی پیش بیاید. و مواظب باشید نجنگید تا من به شما برسم مگر اینکه پیش بیاید یا انشاء الله دستور من برسد(صفین ص 123)
آن حضرت آموزش مربوط به مکان ملاقات و تجمع قسمتهای سپاه را به آنان می داد و سپس به سربازان در اردوگاه نیز خبر می داد. 
... من مقدمه و جلودار سپاهم را فرستادم و به آنها دستور دادم که در این ساحل فرات بمانند تا دستور من برسد(نهج البلاغه خطبه 48)
در اردوگاه به سپاهیان برنامه روزهای بعد را و آنچه باید انجام دهند خبر می داد در نظر دارم که فرات را بپیمایم و به سوی مردمی اندک از شما که در اطراف فرات وطن کرده اند رهسپار گردم سپس آنان را با شما به سوی دشمنتان برانگیزم و آنان را قوای کمکی شما قرار دهم() نهج البلاغه خطبه 48)
پس از آن علی (علیه السلام) در مسیر حرکت خود از چند منزلگاه و منطقه و شهر بزرگ می گذرد تا سپاهیان بیشتری فراهم کند و در اولین شهری که پس از عبور از فرات می رود گروه کمی از سپاه جمع آوری می کند. 
امیرالمومنین (علیه السلام) قبل از آن که حداقل سپاه مورد نظر خود را جمع کند، و فرماندهان نظامی نزد او بیایند، حرکت نمی نمود. 
امام (علیه السلام) پیش از آن که با سپاه خود برود جانشینی برای خود در مرکز مثل سایر ولایات انتخاب کرد و همچنین شخصی را برای ملحق کردن متخلفین و بازماندگان از سپاه پس از حرکت قرار می داد. 
تعيين فرمانده واحد برای گروه های متعدد سپاه
امام (علیه السلام) دوازده هزار نفر بعنوان جلودار و مقدمه سپاه خود به شام فرستاد. شریح بن هانی بر گروهی از سپاه و زیادبن نضر بر گروه دیگری فرماندهی می کرد. شریح به همراه یاران خود کناره گرفت و کار به اختلاف کشید و زیاد به امام (علیه السلام) نامه نوشت که: شما مرا به مردم ولایت دادی و شریح از من فرمانبری نداشته و حقی را برای من قائل نیست و شریح به امیرالمومنین نوشت... زیاد تغییر کرده و تکبر می کند و عجب او را گرفته است از این که او را شریک در کارت و امیر بر بخشی از سپاهت قرار داده ای. 
امام (علیه السلام) به آن دو نوشت: 
من زیاد بن نضر را به مقدمه سپاه امیر نمودم و شریح را بر گروهی از سپاه فرمانده نمودم اگر جنگی پیش آمد و با هم بودید زیادبن نضر فرمانده بر مردم باشد و اگر از هم جدا بودید هر کدام امیر گروهی باشد که به او سپرده ام(صفین حد 123)
سپس به آن دو در مورد چگونگی حرکت به سمت دشمن و اردو زدن توجیه هائی می نماید و هنگامی که با مقدمه سپاه معاویه برخورد می کنند، مالک اشتر را فرستاده و او را بر آن دو فرمانده قرار می دهد و سفارشات لازم را به او می کند.( نهج البلاغه نامه 13)
و بدین گونه، امام (علیه السلام) برای هر گروهی یک فرمانده معین می کند و وقتی که گروه ها متعدد می شوند برای همه آنها یک فرمانده بر می گزیند تا اختلاف و فتنه و تعارضی را که گاهی پیش می آید، مثل آن بی انضباطی که برای مقدمه سپاه او پیش آمد، برطرف کند. 
و این تعیین فرمانده را تکرار می کند و سپاه را به حال خود رها نمی کند تا خود، فرمانده خود را انتخاب کنند. در داستان بنی ناجیه به فرماندهی خُرّیت به عبدالله بن عباس نوشت که با گروهی از سپاه او را یاری کند و امام (علیه السلام) نیز گروه دیگری را فرستاد. نامه امام (علیه السلام) چنین بود.
مرد قوی و شجاعی را که به صلاح معروف باشد با دو هزار نفر از اهل بصره بفرست تا از معقل بن قیس تبعیت کند هرگاه از سرزمین بصره خارج شد او امیر اصحاب خود است تا آنکه به معقل برسد وقتی که به نزد او رسید معقل فرمانده هر دو گروه است و باید از او فرمانبری و اطاعت کند و با او مخالفت نکند(نهج السعاده ج 5، ص 181)
و برای دفع حمله بسر بن ارطاة که به مدینه و مکه و یمن و قبائل دیگری شبیخون زده بود، جاریة بن قدامه سعدی و وهب بن مسعود خثعمی را فرستاد هر یک از آن دو با دو هزار نفر بیرون آمدند. امام (علیه السلام) به آن دو امر کرد که خود را به بسر برسانند و هرگاه باهم بودند جاریه فرمانده همه آنها باشد.( تاریخ یعقوبی ج 2، ص 198)

اخبار جنگ

نامه و شعر در آن زمان، دو وسیله اعلان اخبار جنگی بود و امام (علیه السلام) اهتمام داشت که حقایق و تحرکات سیاسی و نظامی به مردم برسد. آن حضرت برای والیان نامه می نوشت تا بیعت و اطاعت کنند و برای اجتماع و قانع کردن دشمن و تسلیم نمودن او به حق، نامه می فرستاد و هنگامی که دشمن تسلیم حق نمی شد با نامه او را تهدید می نمود. 
آنچه را که بین او و دشمن او اتفاق می افتاد و اینکه کار به کجا کشیده است را به ولایات خود می نوشت و پس از فتح و پیروزی برای بار دوم به ولایات خود نامه می نوشت و آنها را از جریان امور و مسائل نظامی و جنگ مطلع می کرد و بدینوسیله راه را بر اخبار متناقض که حقایق را مشتبه می کند، می بست و واقعیات را با روشی که مصلحت بود بیان کرده و اکاذیب را برملا می کرد و به مردم می رساند. 
اگر ما تاریخ را ملاحظه کنیم بسیاری از حکام را می بینیم که با تمام توان خود می کوشند تا مردم و امت آنان از امور عمومی مطلع نشوند چه برسد به مسائل سیاسی و نظامی و چیزی را اعلان و آشکار نمی کنند مگر آن که به مصلحت نظام آنان باشد آنان در آگاهی مردم از قضایا و مسائل، بر خود احساس خطر می کنند. 
امیرالمومنین به محافظان انبار اسلحه و جاهائی که سلاح و مرزها را کنترل می کنند نامه می نویسد به کسانی که از مرزها حفاظت و حراست می نمایند نامه نوشته و به آنان می گوید که هیچ سری را از آنان کتمان نکرده و نمی پوشاند مگر در جنگ. 
... بدانید که حق شما بر من این است که رازی از شما پوشیده ندارم مگر در امر جنگ و کاری بی مشورت شما انجام ندهم مگر در کار حکم و اینکه در ادای حق شما در جائی که باید، درنگ روا ندارم و تا آن حق به شما نرسد از کوشش باز نایستم و حق شماست که در نظرم یکسان باشید.( نهج البلاغه نامه 5)برای حفاظت از سپاه و مقصود و تصمیمات نظامی باید اسرار جنگی را کتمان کرد تا آن که دشمن نتواند از آن استفاده کند و طرحها و برنامه های طرف مقابل را بفهمد و لازم است مسائل و حوادث جزئی که شایع شدن آن بر روحیه رزمندگان ضربه می زند یا آنان را متمرد و سرکش می کند را پوشیده و پنهان نگاه داشت. 
در اردوگاه نخیله قبل از حرکت به صفین امام (علیه السلام) شنید که دو فرمانده از سپاه او پیرامون سختی و شدت جنگی که قرار است اتفاق افتد صحبت می کنند و انتظار تعداد زیادی کشته دارند. آن حضرت به آن دو فرمود: 
باید این سخن در سینه شما پنهان بماند و آن را بیان و ظاهر نکنید و هیچ کس از شما نشنود خدا بر گروهی قتل و بر دیگری مرگ را نوشته است و هر کس آن گونه که خدا نوشته خواهد مرد پس خوشابحال مجاهدین در راه خدا و کشته شدگان در راه اطاعت از او(صفین ص 111).
در اثناء جنگ صفین عدی بن حاتم طائی آمده و علی (علیه السلام) را می خواست جائی قدم نمی گذاشت مگر بر روی انسانی مرده یا دست و پای قطع شده پس آن حضرت را در زیر پرچمهای بکربن وائل، یافت. عرض کرد ای امیرالمومنین آیا بمانیم تا بمیریم؟ علی (علیه السلام) فرمود: نزدیک بیا، او نزدیک شده و گوش خود را مقابل دهان امام (علیه السلام) قرار داد. امام فرمودند: وای بر تو عموم مردمی که با من هستند با من مخالفت می کنند و در حال یکه معاویه در بین کسانی است که از او اطاعت کرده و با او مخالفت نمی نمایند.(صفین ص 379)
امام (علیه السلام) دوست نمی داشت که سربازانش سخن آن دو فرمانده را بشنوند تا مبادا روحیه گروهی از آنان تضعیف شود و همچنین مایل نبود که شایع شود که گروهی از مردم در بین سپاهیان او با او مخالفت می کنند تا آنکه عصیان و سرکشی مردم بعد از شیوع این خبر بیشتر نشود و از این رو با یکی از فرماندهان ویژه اش در گوشی، سخن می گوید مبادا کسی سخن او را بشنود.
باید ببینم که چگونه حاکم اسلامی مردم خود را احترام کرده و اکرام می نماید و آنان را در اداره و گرداندن دولت اسلامی شریک می کند و اینکه اسرار را جز در جنگ از آنان نمی پوشاند و برای آنان نامه می فرستد و در آن همه امور را توضیح می دهد تا آنکه قضایا برای مردم روشن شده و چیزی بر آنان مشتبه نگرد و مردم او مجبور نشوند که اخبار او را از دشمن او بگیرند و او امین آنان نباشد . 
علی (علیه السلام) قبل از جنگ بصره نامه ای به اهل کوفه می نویسد و آنان را از حقیقت امری که بین او و دشمن او وجود دارد آگاه می کند و آنان را مطلع می نماید که دشمن قصد جنگ داشته و زیر بار صلح نمی رود. 
خبر کشته شدن عثمان و موضع طلحه و زبیر و عایشه را و اینکه این موضع چگونه تغییر کرده، به آنان اطلاع می دهد(نهج البلاغه نامه 1 ) سپس بعد از اینکه بر آنان پیروز می شود به اهل مدینه نامه نوشته و آنان را از اوضاع، از هنگام بیرون آمدن خود تا پیروزی، و جریان جنگ و مذاکرات آن مطلع می کنند.( الجمل ص 211) و به عامل خود در کوفه که در آن روز در مکه بود نامه نوشته و او را از جنگ و کشته شدگان آگاه می کند(مستدرک نهج البلاغه ج 4، ص 72) و به اهل کوفه نیز نامه ای نوشته و جریان حوادث را از بیرون آمدن خود از مدینه گرفته تا پیروزی شرح می دهد و سفیری نیز برای آنان می فرستد تا آنان را آگاه کرده و ابهامات و سئوالاتشان را پاسخ بگوید.( الجمل ص 213) 
و به قرضة بن کعب و مسلمانانی که در کوفه او را قبول دارند نامه نوشته و از جنگ و مقدمات و نتایج آن، آنها را آگاه می کند(الجمل ص 215)  و به خواهرش ام هانی در کوفه نیز نامه نوشته و او را از جنگ و کشته شدگان آن مطلع می کند(الجمل ص 212) سپس به کارگزاران و فرمانداران خود در ولایات مختلف پیرامون جنگ و نتایج آن می نویسد...( مستدرک نهج البلاغه ج 4، ص 75) و به معاویه نامه ای نوشته و از او بیعت می خواهد... سپس نامه تهدیدآمیزی بعد از آن که معاویه پاسخ رد می دهد،( مستدرک نهج البلاغه ج 4، ص 78) و نامه ها پس از این بین او و معاویه ادامه می یابد... تا جنگ و نامه ای به جریر بجلی عامل عثمان در همدان پیرامون جنگ نوشته و مردمی را نیز برای توضیح و پاسخ به ابهامات و سئوالات می فرستد.( مستدرک نهج البلاغه، ج 4، ص 83 ) 
و نامه ای به اشعث بن قی فرماندار عثمان بر آذربایجان فرستاده و او را از این قضیه آگاه می کند(مستدرک نهج البلاغه، ج 4، ص 86) نامه های امام به مراکز قدرت و تجمع ادامه می یابد و رها نمی شود و خبر جنگ را منتشر کرده و راه را بر اعلان اخبار توسط دشمن می بندد و نامه آن حضرت به خواهرش ام هانی در کوفه نیز در همین راستا است زیرا خانه او بزودی مرکز تجمع مردم و اخبار می شود. 
پس از جنگ صفین به ولایات مختلف نامه نوشته و آنچه را که بین او و معاویه و طرفدارانش پیش آمده بیان می کند. 
... و آغاز کار ما چنین بود که با مردم شام روبرو شدیم در حالی که آشکار بود که پروردگار ما واحد است و پیغمبر ما یکی است و دعوت ما به اسلام یکی. نه ما بیش از ایمان به خدای و گواهی به پیغمبر او از آنان چیزی می خواستیم نه آنان جز این از ما چیزی می خواستند: در همه کارها یکی بودیم، جز که در خون عثمان اختلاف داشتیم و ما در این ماجرا بیگناه بودیم. پس ما گفتیم بیائید تا کاری را که دیگر امروز جبران پذیر نیست با آرام کردن مردم و فرو نشاندن آتش فتنه، چاره ای اندیشیم و درمانی کنیم، تا کار حکومت استوار گردد و نیروهای پراکنده در یک نقطه فراهم آید و حق در جای خود جایگزین گردد و از آن راه قوت یابیم. 
پس آنگاه که دیو نبرد بر ما و بر آنان دندان فشرد و چنگال فرو برد، دعوت ما پذیرفتند و ما خواهش ایشان پذیرفتیم و بیدرنگ به مطلوبشان روی آوردیم تا راستی گفتار ما بر آنان آشکار گشت و دست از بهانه جویی برداشتند. پس هر یک از آنان که به آشتی گروید و دست از جنگ کشید، پایدار بماند و خدا وی را از تباهروزی رهانید، و آنکس که لجاج ورزید و در گمراهی پای فشرد، هم او بود که پیمان شکست و خدا دلش را در پرده نا آگاهی فرو پیچید و حلقه تیره روزی بر گردنش در آویخت.( نهج البلاغه نامه 58)

جاسوسان نظامی

علی (علیه السلام) جاسوسان و مراقبینی نظامی داشت که اطلاعات و اخبار را از اردوگاه و جبهه دشمن به او می دادند یا ماموریت دشمن و قصد او را که فریب و مکر به مسلمانان در جنگ و صلح بود به حضرت می رساندند. این مطلب بروشنی از نامه ای که برای قثم بن عباس عامل خود در مکه بدنبال وصول اخباری به او نوشته است، قابل استفاده است. حضرت به او نوشت: 
اما بعد، جاسوس من در مغرب به من نوشته و خبر داده که معاویه گروهی کور دل را از اهل شام در مراسم حج بطرف مکه فرستاد.( نهج البلاغه نامه 33)
مراد از مغرب، شام است چون تقریبا شام در غرب کوفه است یا آنکه چون شام از سرزمینهای غربی است. و موسم به معنی حج است و مراقب یا خبر دهنده یا جاسوس را عین و چشم می نامند. 
امام (علیه السلام) در ضمن سفارش به سپاهی که به طرف دشمن می فرستد، دستور می دهد که مراقبان و جاسوسانی در جلو لشکر در ارتفاعات کوه ها قرار دهد و جلودارانی بفرستد تا آنچه را می یابند به لشکر اطلاع دهند.( نهج البلاغه نامه 11) 
در داستان بنی ناجیه امام علی (علیه السلام) پنهانی به یکی از یارانش فرمود: 
به منزل این مرد یعنی خرّیت بن راشد برو و ببین که او چه می کند؟ آن مرد به خانه او رفته، دید که خانه ها از یاران وی خالی است. 
امام علی (علیه السلام) که از حرکت این گروه مسلح خبردار شد و می دانست که این گروه به دولت اسلامی ضرر می زنند به بعضی از فرمانداران خود نوشت که جاسوسانی بگمارند و بررسی کنند این گروه به کجا می روند. 
... گروهی خونریز بیرون آمده اند و به گمانم به طرف بلاد بصره آمده باشند از اهل شهرهایت در مورد آنان سوال کن و جاسوسانی را در هر قسمتی از سرزمین خود بگمار، هر خبری که از آنان به تو رسید برای من بنویس.( نهج السعادة ج 5، ص 175) 
در جنگ صفین نیز جاسوسان نظامی بودند که به امام و یاران او نامه می نوشتند و معاویه نیز در سپاه امام (علیه السلام) جاسوسانی داشت که اخبار را به او می رساندند. 
و هنگام بسیج نظامی و پس از آن که امام با یاران خود مشورت کرده و آنان رأی موافق داشتند و دستور به حرکت به سوی شام داد، دو نفر نزد آن حضرت آمده و به حرکت نکردن رأی و نظر داشتند. یاران امام (علیه السلام) به آن دو نفر شک کرده و گفتند که آن دو به معاویه گزارش می نویسند: امام (علیه السلام) تصمیم گرفت یکی از آن دو را به نقطه ای دیگر تبعید کند ولی او گریخت و پس از آن هر دو به سوی معاویه در شام فرار کردند. 
اصحاب امام علی (علیه السلام) به مردی شک کردند که جاسوس باشد و به معاویه گزارش می نویسد و او را قسم دادند و او نیز قسم خورد که چنین نکرده و لذا او را رها کردند.( صفین ص 288) 
وقتی که مصقله شیبانی که عامل علی (علیه السلام) بود به نزد معاویه گریخت، به برادرش نعیم نامه ای نوشته و در آن به او دستور داده بود که نزد معاویه برود و اینکه او با معاویه در مورد او صحبت کرده و برای او امارت و ویژگیهائی در نظر گرفته است. حضرت از نامه مطلع شده و به او گزارش رسید که نعیم جاسوسی می کند حضرت دستور دادند دست او را قطع کرده و او در اثر آن، هلاک شد. 
یاران امام (علیه السلام) در حالت شک به یک جاسوس معاویه، نظر بر قتل یا زندانی کردن او تا پایان جنگ داشتند ولی امام (علیه السلام) نپذیرفت و تبعید او را از منطقه درگیری و جنگ ترجیح داد البته حکم جاسوس در دولت اسلامی قتل است کم اینکه امام (علیه السلام) نعیم را پس از آنکه تهمت جاسوسی بر او ثابت شد، به قتل رساند. 
نظارت برمناطقی که در مسير سپاه قرار داشت
سپاه از مناطق و سرزمینهائی عبور می کند بعضی از سپاهیان را غرور گرفته و به حقوق دیگران تجاوز می کنند و گاهی در مسیر حرکت موانع و مشکلاتی بوجود می آید امام (علیه السلام) این مسائل را به فرمانداران و جمع کنندگان خراج از ولایت هائی که در مسیر حرکت سپاه قرار دارند، گوشزد نموده و آموزشهای لازم و سفارشات مورد نیاز را به فرماندهان لشکر و سپاه می نماید و می فرماید: 
من سپاهیانی را راهی کرده ام که به خواست خدا از سرزمین هائی که زیر فرمان شماست، خواهند گذشت و آنچه به فرمان الهی بر آنان واجب است، مانند نیازردن مردم و خویشتن داری از شرارت، به آنان سفارش کرده ام. اگر به مسلمانان و ذمیان دیار شما زیانی رسانند، من از چنین کاری بیزارم، مگر از کار آن سپاهی که از گرسنگی در آستان مرگ بوده و برای سیر کردن خود راهی نداشته باشد پس هر یک از سپاهیان را که از مردم به ستم چیزی بستانند، به این ستم کیفر دهید و دست بی خردان قوم خود را از آزار و زیان و تعرض به سربازان گرسنه که استثناء کرده ام، کوتاه کنید. من در پشت سپاه مراقب کارهای افراد سپاهی هستم. اگر ستمی بر شما رفت به من گزارش کنید و اگر از سرباز و افسری، دشواریی به شما رسید که جز با یاری خدا، به کمک من توان جلوگیری از آن را نداشته باشید مرا آگاه سازید تا به یاری پروردگار او را از کار برکنار کنم انشاء الله(نهج البلاغه نامه 60)

سفارشات امام هنگام حرکت به سوی دشمن

امام (علیه السلام) مقدمه سپاه خود را به فرماندهی نظامی توانمند، معقل بن قیس ریاحی با سه هزار مرد جنگی به شام گسیل داشت سفارشات لازم در مورد چگونگی حرکت و زمان مناسب آن و سایر موارد را به او نموده و پس از آنکه وی را به تقوی امر می کند از او می خواهد که: 
1. با کسانی که سر جنگ ندارند، نجنگد. 
2. بهترین اوقات برای حرکت هنگام برودت و خنکی زمین و هوا یعنی صبحگاهان و انتهای روز است. 
3. هنگام شدت گرما در ظهر از حرکت بایستد. 
4. سبک حرکت کند و سرعت در سیر نداشته باشد. 
5. اول شب حرکت نکند. 
6. سپاهیان و چهار پایان را در شب استراحت دهد و اگر لازم شود از سحر و فجر نیز برای استراحت آنان استفاده کند. 
7. فرمانده سپاه در وسط و مرکز آن قرار گیرد. 
8. فاصله بین نیروهای خود و دشمن را متناسب انتخاب کند به گونه ای که او شروع کننده جنگ به نظر نیاید و ترسان از جنگ نیز ننماید، تا آنکه دستورات از فرماندهی مرکزی بیاید. 
9. بر خود مسلط باشد و بغض و کینه نسبت به دشمن را انگیزه جنگ با آنان قبل از آنکه آنان را به اطاعت بخواند و حجت را بر آنان تمام کند، قرار ندهد تا آنکه در جنگ با آنان معذور باشد. 
این سفارشات در نامه 12 از نهج البلاغه آمده است. 
امام (علیه السلام) به یکی از فرماندهان نظامی اش که برای جنگ و دفع تهاجمات بسربن ارطاة به شهرهای دولت اسلامی، می فرستد، توصیه هائی نموده و پس از سفارش به تقوا به او دستور می دهد: 
1. پیش برو تا دشمنت را که بسوی او رفته ای بیابی و ببینی 
2. جز با کسی که با تو می جنگد، نجنگ 
3. مجروحان را نکش 
4. وسائل حمل و نقل مخصوص دیگرانرا بکار نگیر گرچه برای رفتن به آن نیازمند باشی 
5. آب صاحبان آب را بخود اختصاص نده بلکه با رضایت آنان از اضافی آب آنها استفاده کن 
6. به مسلمانان دشنام نده و به معاهدین ظلم نکن 
7. دائم به یاد خدا باش 
8. رزمندگان با هم تعاون و همکاری داشته باشند 
9. حرکتی نیکو و محکم همراه با تلاش و جدیت و سرعت داشته باش 
10. دشمن را هر جا که بود بیرون کن 
11. دشمنی را که به جنگ تو آمده بکش 
12. همراه حق باش و به حق، خون بریز و به حق خونی را حفظ کن 
13. توبه تائب را بپذیر 
14. اطلاعات و اخبار و گزارشات نظامی پیرامون لشکر خود را در هر زمان و هر شرائطی به فرمانده خود برسان 
15. صدق و راستی داشته باش .( تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 200)
انتخاب مکان اردوگاه
امام (علیه السلام) به یارانش سفارش می کند که منزلگاه ها و اردوگاه های جبهه را بررسی کنند و بهترین آن را انتخاب کنند. فرمانده پیش از آنکه در منطقه ای اردو بزند مسائل متعددی را که در مقابل دارد، در نظر می گیرد و کنترل می کند و سپس جائی را انتخاب می کند که شرائط لازم را هر چه بهتر و بیشتر، داشته باشد مثل ارتشهای کنونی، و امام (علیه السلام) می فرماید هرگاه با دشمن برخورد کردید مکانی را برای نزول و فرود نیروهایتان انتخاب کنید که شرائط زیر را داشته باشد. 
1. مکانهای مرتفع و بلند را انتخاب کنید تا برای شما کمک و برای دشمنتان مانع باشد. 
2. پشت لشکر به مکانهای مرتفع یا کناره های رودها باشد تا آنکه دشمن نتواند از پشت سر ضربه بزند. 
3. جهت درگیری و جبهه های گشوده شده را تقلیل دهید در یک یا دو جبهه و جهت بجنگید نه در جبهه های مختلف. 
4. نیروهای اطلاعاتی و مراقبین و دیده بانانی را در نقاط بلند مثل کوه ها برای زیر نظر گرفتن حرکت دشمن و عملیاتهای او بگمارید. 
5. تجمع و وحدت نیروها را حفظ کرده و از تفرقه و پراکندگی آنان اجتناب کنید. 
6. نگهبانان شب برای آنان گذاشته و سلاح و مهمات آنان مجهز و آماده باشد. 
7. ساعات خواب را کم کنید 
امام همیشه سپاهی را که به طرف دشمن می فرستاد چنین سفارش می کرد. 
هرگاه که بسوی دشمن می روید یا دشمن به سوی شما می آید و برخورد و تلاقی روی می دهد باید قرارگاه تان را بالای تپه ها یا در دامنه کوه ها یا بر کنار رودبارها قرار دهید تا پوشش شما گردد و شما را از دشمن نگهبانی کند. باید در یک یا دو جبهه بجنگید و باید در بلندیهای کوهسار و بر بالای تپه های مسطح، دیده بان بگمارید تا دشمن از جائی که بیم حمله از آن می رود یا از محلی که امن می نماید بر شما شبیخون نزند و بدانید که دیده بانان پیشاهنگان لشگرند دیده بانان پیشاهنگ، طلایه داران سپاهند. برحذر باشید از پراکندگی. هرگاه در قرارگاه فرود می آئید همه فرود آئید و به هنگام کوچ همه کوچ کنید و چون شب فرا رسد نیزه ها را در اطراف اردوگاه نصب کنید و در خواب سنگین و گران فرو نروید و خواب را سبک و یا مضمضه کنید.(  نهج البلاغه نامه 11 )
هنگامی که مقدمه سپاه امام (علیه السلام) به فرماندهی مالک اشتر یا فرماندهی میمنه آن توسط زیاد و میسره آن توسط شریح به جبهه جنگ آمدند و مقدمه سپاه معاویه به فرماندهی اعور سلمی را مشاهده کردند که در زمین صاف و گسترده ای اردو زده اند و بر آب سلطه دارند، مالک آنها را عقب نشاند تا بجای آنان اردو بزند ولی وقتی همه سپاه معاویه آمدند مالک به طرف امام (علیه السلام) بازگشت و معاویه بر آن مسلط شد و از دسترسی اصحاب امام (علیه السلام) به آب جلوگیری کرد پس از یک روز یاران امام (علیه السلام) با آنان جنگیده و بر آب مستولی شدند ولی به دشمن اجازه استفاده از آب را دادند و این منطقه بهترین منطقه برای اردوگاه سپاه بود. 
اصحاب امام (علیه السلام) از ورود افراد و سربازان دشمن به اردوگاه جلوگیری می کردند و در کتاب صفین نوشته که از ورود اهل شام به سپاه و اردوگاه علی (علیه السلام) ممانعت می شد مبادا سپاهیانی را فساد و خراب کنند.(  صفین، ص 303) 
و این برای جلوگیری از جاسوسی و نقل اخبار و گزارشات و پراکندن شایعات بود. 
اولويت حل مسالمت آميز و گفتگوی سياسی
امیرالمومنین (علیه السلام) حل مسالمت آمیز مسائل را بر جنگ و خشونت ترجیح می داد و می کوشید تا به هر وسیله ای شده از جنگ خودداری کند و می فرمود: 
من با او نمی جنگم تا او را دعوت کنم و عذر او را بپذیرم، اگر برگشت و توبه نموده از او می پذیرم و او نیز برادر ما است و اگر زیر بار نرفت و برای جنگ با ما مصمم بود، از خدا کمک گرفته و با او می جنگیم.( تاریخ طبری، ج 4، ص 101 )
آن حضرت مذاکرات و گفتگوهای سیاسی را بر هر کار دیگری مقدم می داشت و تلاش می نمود تا با مناظره و تبادل نظر، نتیجه بگیرد و برای هدایت تعداد بیشتری از سپاه دشمن، می کوشید تا جنگ را به تاخیر بیاندازد. مذاکرات امام (علیه السلام) برای اتمام حجت و عذر آوری بود، گرچه امام (علیه السلام) از قبل می دانست که دشمن تسلیم حق نبوده و به راه نخواهد آمد و زمینه ای جز جنگ وجود ندارد. امام (علیه السلام) جنگ را به تاخیر می انداخت و اصحابش را به عدم شروع جنگ دعوت می نمود تا آنکه دشمن، جنگ را شروع کند و آن حضرت مجبور به جنگ و کشتار شده و حق شمشیر را ادا کرده تا احقاق حق کند. 
امام علی (علیه السلام) از موضع قوت به مذاکره اقدام می کرد و آن را ترجیح می داد با آنکه حضرت (علیه السلام) می دانستند که بر دشمن پیروز می شوند، ولی دلیل بر عدم مذاکره نمی شد. 
روش امام (عليه السلام) در مذاکرات
از بعضی از نصوص نهج البلاغه، برای شناخت شیوه و روش مذاکرات امام (علیه السلام) با دشمن، می توان استفاده نمود. اینکه دشمنی که با او گفتگو می کند یا او آغاز به مذاکره با وی می کند کیست؟ و در چه زمانی و چگونه گفتگو می کند؟ و الگوی شایسته مذاکرات کدام است؟ همه اینها قابل استفاده است. 
در جنگ جمل امام (علیه السلام) عبدالله بن عباس را پیش از وقوع جنگ به سراغ زبیر فرستاده تا او را به اطاعت از امام (علیه السلام) برگرداند و فرمود: 
با طلحه دیدار مکن، چه اگر او را ملاقات کنی، او را چون گاوی با شاخهای به پشت پیچیده می بینی. او بر شتری سرکش سوار می گردد و می گوید این شتر، رام است. اما زبیر را ملاقات کن که سرشت او نرمتر است. پس به او بگو پسر دائی تو می گوید، در حجاز مرا شناختی و در عراق مرا انکار می کنی، آیا چه دیدی که رو برگرداندی؟( نهج البلاغه، خطبه 31.) 
از این نص استفاده می شود که: 
1. امام (علیه السلام) نماینده ای توانا برای مذاکره می فرستد یعنی عبدالله بن عباس را. 
2. کسی را که به گفتگو و مذاکره ایمان و عقیده ندارد، و نتیجه گفتگو با او منفی است، رها می کند (عدم ملاقات و گفتگو با طلحه) و با کسی به گفتگو می نشیند که احتمال می رود مذاکره با او به نتیجه ای مثبت برسد. 
3. برای دلجوئی و جلب نظر دشمن از روش عاطفی استفاده می کند و می گوید به او بگو پسر دائی ات می گوید و نفرمود مثلا امیرالمومنین فرمود. بلکه او را به خویشاوندی و نسبتی که با هم دارند، یادآوری می کند. 
4. در مذاکره از کنایه و اشاره استفاده می کند نه از تصریحات تا آن که دشمن را تحریک نکرده و این روش بر جریان مذاکرات تاثیر می گذارد. حضرت (علیه السلام) فرمود در حجاز مرا می شناختی و با این سخن اشاره به بیعت در مدینه دارند و در عراق مرا نمی شناسی، اشاره به بیعت شکنی و قصد جنگ آنان در بصره دارد. 
5. از طرف مقابل دلیل مخالفت و اختلاف و عدم پذیرش خود را سئوال می کند. چه شد که رو گرداندی؟ یعنی چه چیزی باعث شد که از اطاعت من سرپیچی کنی با اینکه قبلا آن را اظهار می نمودی؟
6. اقامه دلیل و آوردن حجت و احتجاج با دشمن برای قانع نمودن او. 
وی این مذاکره انجام نشد تا امام (علیه السلام) یا ابن عباس استدلال کنند و دشمن نیز دلیل بیاورد. زیرا زبیر با دو کلمه راه مذاکره را بست. ابن عباس می گوید به نزد زبیر رفتم و سخن امام (علیه السلام) را گفتم او گفت: به او بگو: من همان را می خواهم که او می خواهد. گویا حکومت را گفت و چیزی به این سخن نیافزود و من به سوی امام (علیه السلام) برگشته و به آن حضرت خبر دادم.( شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 165)
بنابر این امام (علیه السلام)
1. مادامی که گروهی را برای مذاکره و گفتگو فرستاده است، آماده جنگ نمی شود زیرا در این صورت با آماده شدن برای جنگ، راه را بر مذاکرات و گفتگوهای صلح آمیز می بندد. 
2. زمانی را برای گفتگو تعیین می کند تا دشمن از وقت سوء استفاده نکند و پس از سپری شدن آن زمان برای جنگ آماده می شود. 
3. با آن که امام (علیه السلام) تعصب معاویه و یارانش بر باطل را انحراف آنان از حق و نتیجه قطعی که به آن خواهند رسید، می داند ولی در عین حال منتظر بازگشت مذاکره کننده می ماند و از او قبل از زمانی که تعیین کرده نمی خواهد که برگردد. 
4. تکلیف الهی امام (علیه السلام) او را به جنگ با دشمن وامیدارد و اگر چنین نکند در فریضه امر به معروف و نهی از منکر اخلال کرده و محال است که امام (علیه السلام) چنین کند. 
ابن ابی الحدید می گوید بین نهی امام (علیه السلام) از آمادگی برای جنگ و ناخوشایند نداشتن آمادگی برای جنگ تناقضی نیست. 
زیرا امام (علیه السلام) اظهار آمادگی را نمی پسندد ولی از آمادگی نیز ناراضی نبود. احتمال دارد که آن حضرت آماده شدن خودشان را برای جنگ درست نمی دانستند ولی به آماده شدن اصحاب و یاران خود مایل بود. قطب راوندی در شرح خود بر نهج البلاغه همین قول را انتخاب کرده و می گوید: 
کسی می تواند بگوید، دلیلی که امام (علیه السلام) به آن استدلال نموده اند اقتضا می کند که هر دو کار را نپسندند و آن دلیل این است که به مردم شام خبر آمادگی برای جنگ برسد و از صلح به جنگ ترغیب شوند بلکه باید مراد از کراهت آن حضرت از آماده شدن سپاه و لشکر، اسبها و ابزار جنگی باشد. زیرا شیوع آمادگی این چنینی، از آمادگی شخصی آن حضرت بیشتر است. زیرا شخص امام (علیه السلام) می تواند آمادگی خود را پوشیده و مخفی بدارد ولی آمادگی سپاهیان عظیم چیزی نیست که قابل کتمان باشد.( شرح نهج البلاغه خطبه 43)
و ممکن است نهی آن حضرت (علیه السلام) از آمادگی در همان زمانی باشد که از او خواستار آمادگی شدند. زیرا باب گفتگو را می بندد ولی بعد از مدتی یعنی پس از زمانی که برای جریر تعیین کردند، آن حضرت (علیه السلام) از آمادگی آنان ناراضی نبوده باشند. بخصوص آنکه در بین دو جمله خود فرمودند برای جریر مدتی معلوم کرده ام که پس از سپری شدن آن در آنجا نخواهد ماند مگر آنکه فریب خورده باشد یا نافرمان شده باشد. نظر من آن است که اندیشه صواب به آرامی و آهستگی انجام می گیرد پس به نرمی و مدارا کار کنید و بعد از این، آمادگی شما را برای جنگ ناخوشایند نمی شمارم. 
در این معنی دو فایده وجود دارد اول آنکه از جهت روحی و روانی و در درون خود آمادگی های لازم را کسب کنند و دوم آنکه نیازی به اعلان این آمادگی نیست بلکه به مجرد آنکه مذاکرات به سستی گرائید برای جنگ با اهل شام آماده هستند. 
امام علی (علیه السلام) به نماینده خود که برای مذاکره با خوارج می رود، توصیه می کند که با آنان از سنت بگو و با سنت احتجاج کن تا قرآن را تاویل نکنند. به ابن عباس می فرماید. 
با قرآن با آنان مخاصمه نکن زیرا قرآن معانی مختلف را می پذیرد و ابعاد مختلف دارد تو چیزی می گوئی و آنان چیز دیگری می گویند ولی با آنان با سنت احتجاج کن که راه گریزی از آن ندارند.(نهج البلاغه نامه 77) 
امیرالمومنین علی (علیه السلام) در مذاکراتش از قدرت و تهدید دوری کرده و احترام خصم را در گفتگوها حفظ می کند و آنچه را فراموش کرده به او یادآوری می کند و برای اقناع او با دلیل احتجاج می نماید که نمونه آن، مذاکرات او با اصحاب جمل و زبیر است که خواهد آمد.
نماينده برای مذاکره
مناظر و کسی که برای گفتگو با دشمن انتخاب می شود، باید صفات متعددی را دارا باشد او باید زیرک، باهوش، و دقیق باشد. متوجه توطئه ها و نقشه ها و فریب هائی که دشمن به آن دست می زند، بشود. 
از جمله آنکه فردی باشد که شواهد و ادله و آیات قرآن و احادیثی را که با آنها باید به دشمن پاسخ بگوید، بداند و با سرعت و بلافاصله متوجه شده و در وقت مناسب پاسخ دهد و فرصت را از دست ندهد تا دشمن مجال و زمینه برای اهدافش بیابد. 
از جمله ویژگیهای دیگر اینکه او باید فصیح باشد و براحتی و بروشنی سخن بگوید و وقتی که طرف مقابل با خشونت و شدت نیست بلکه با خوشی و نرمی با او سخن می گوید او نیز باید با آرامش و زبان خوش، سخن بگوید و فردی با تجربه باشد. 
به همین دلیل امام (علیه السلام) برای مناظره و مذاکره با دشمن، عبدالله بن عباس را می فرستد. او کسی است که این ویژگیها بلکه بیشتر از آن را داراست زیرا از جهت حفظ و قوت حفظ، نمونه است و دانش زیادی دارد به گونه ای که او را بدلیل گستردگی دانشش، دریا نامیده اند، همچنین او را عالم امت می گفتند و او دریای وسیعی در فقه و عقل و تفسیر و حدیث بود. او اولین کسی است که در تفسیر و قرآن از علی (علیه السلام) قلم بدست گرفت و تفسیر نوشت و او به شعر و لغت عرب و حساب آشنا بود و همچنین پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله بود که این رابطه، او را برای فهم دین آماده تر می نمود و در فضای رسالت و نبوت تنفس کرده بود و به همین جهت کلام او بر دیگران تاثیر فراوانی داشت و مورد اعتماد و وثوق و احترام بود. حدیثی نقل شده که پیامبر صلی الله علیه و آله او را به خود فشرده و برایش دعا کردند و فرمودند: خدایا به او حکمت بیاموز…
ابن اثیر در اسد الغابة نقل می کند که او مردی زیبا، بلند قد، سفید متمایل به زرد، درشت و خوش چهره و فصیح بود. محاسنش سفید و برخی گویند که با حنا خضاب می کرد. به نظر می رسد که او به زیبائی و ظاهر خود توجه داشته و تاثیر این در گفتگوها با دشمن بسیار زیاد است. وقتی که برای اجتماع و مذاکره با خوارج رفت، دو حله از بهترین و زیباترین حله ها پوشیده و بسیار زیبا و چشم گیر بود. او تجربه و آگاهی کافی برای مذاکرات و مناظرات داشت و شاید این دو حله را پوشید تا گفتگو درباره حله ها و زینتهای الهی شروع شود نه پیرامون تحکیم و بدگوئی به علی (علیه السلام(
سپس به آنها گفت من از طرف امیرالمومنین و از نزد اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و انصار و مهاجرین که در بین شما هیچ یک از آن ها را نمی بینم، آمده ام تا پیامشان را به شما برسانم. و سخن شما را نیز به آنان برسانم. چرا علی بن ابیطالب پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و داماد او را سرزنش می کنید و با او دشمنی می نمائید؟ 
و وقتی که بعضی از آنها گفتند با او سخن نگوئید، برخی دیگر گفتند دلیلی ندارد با او صحبت نکنیم او پسر عموی رسول خداست و ما را به کتاب خدا می خواند. 
دقت کنید ذوق و هوش ابن عباس در آغاز مذاکرات را که می گوید از طرف امیرالمومنین (علیه السلام) و مهاجر و انصار و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده ام. گویا به آنها می گوید شما از کجا دین را فهمیده اید؟ آیا می شود شما بر حق باشید در حالی که با امیرالمومنین، پسر عمو و داماد رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحاب او و با مهاجرین و انصار مخالفت می کنید. 
گرچه او تصریح نکرده ولی این یک کار نو و ابداع و ابتکار است که او انجام می دهد و به همین دلیل شخصیت مذاکره کننده تاثیر دارد و آن طور که در پایان روایت آمده، ثلث آنان برگشتند و ثلث آنان نیز منصرف شدند. 
تربيت نظامی
امیرالمومنین (علیه السلام) به اصحابش هنر جنگ و فنون جنگیدن را آموزش می داد، تعالیمی همچون مسائل مربوط به بعد از شکست دشمن و سایر مسائل جنگی. در اینجا تعالیم و توصیه هائی را که آن حضرت (علیه السلام) به سپاه و افراد لشکرش، آموزش می داد، ذکر می کنیم و همچنین آنچه را که بر فضای میدانهای درگیری و مقدمات جنگها احاطه دارد، و هر چه به امام (علیه السلام) و کارهای او در جنگ مربوط می شود، بیان می کنیم.
امام (علیه السلام) سپاهیان را به یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله می اندازد.
امام (علیه السلام) سپاه خود را در جنگها، به یاد رسول خدا صلی الله علیه و آله می انداخت به این امید که آنان به فکر افتاده و متوجه شوند که او پسر عمو و وصی و داماد و رسول خدا صلی الله علیه و آله است. و جهاد او در راه خدا و منزلت او در اسلام و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله در مورد او را به یاد آورند و این تذکر مانع مخالفت آنان گردد. 
در صفین اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله در اطراف او جمع شدند. راوی می گوید گویا آن حضرت (علیه السلام) می خواست به مردم اعلام کند که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله گرداگرد او را گرفته اند و همراه او اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و گروهی از مهاجرین و انصار هستند ولی به همراه معاویه گروهی از منافقین و فریب خوردگان جمع شده اند. 
امام (علیه السلام) در صفین بر مرکب رسول خدا صلی الله علیه و آله یعنی شهباء سوار شد و عمامه سیاه رنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله را بر سر بست و ندا داد: 
ای مردم هر کس خود را به خدا بفروشد، سود کرده است، فردا نتیجه امروز است. به دشمن شما نیز همچون شما جراحاتی وارد شده.(  آل عمران / 140 )
پس از این سخن ده تا دوازده هزار نفر از یاران او که شمشیرها را بر سر دست گرفته بودند فریاد موافقت بر آوردند و علی (علیه السلام) در جلو آنها بر مرکب رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود و با این وضع، تفوق و برتری سپاه امام (علیه السلام) بر سپاه دشمن کاملا مشهود بود. 

جهاد بر همه واجب است

جهاد، واجب مقدسی است که همه باید به آن اقدام کنند و در برابر قانون همه، مساویند بویژه برای خانواده و اقوام رهبر و یا فرماندهان نظامی، استثنائی وجود ندارد. 
سیره رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین بود که وقتی جنگ شدت می گرفت و مردم از آن دست می کشیدند و از اقدام و عمل می ترسیدند، اهل بیت (علیه السلام) خود را بعنوان سپری برای اصحابش مقدم می داشت. امام (علیه السلام) در این زمینه می فرماید: 
رسول الله صلی الله علیه و آله چنین بود که وقتی آتش جنگ بالا می گرفت و مردم از هیبت آن بر جا می ماندند، خاندان خویش را در میدان نبرد پیش می انداخت و یاران خود را از ضربه شمشیر و نیز با آنان محافظت می نمود. از این رو عبیدة بن الحارث در روز بدر کشته شد و حمزه در روز احد به قتل رسید و جعفر در جنگ موته شربت شهادت نوشید و کسی که از آوردن نامش خودداری می کنم، نیز همچون آنان خواستار شهادت بود اما مرگ او دیر کرد و مرگ دیگران زود رسید(نهج البلاغه، نامه 9)
مراد آن حضرت از کسی که اگر می خواستم نامش را می آوردم، خود آن حضرت (علیه السلام) است که آرزوی شهادت می نمود. 
صعصعة بن صوحان در مقام احتجاج با خوارج، پیرامون اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله علی (علیه السلام) را در جنگ مقدم می داشت، می گوید: آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگامی که جنگ شدت می گرفت، علی (علیه السلام) را در شعله های آن جلو نمی فرستاد و او صدای آن را خاموش و با تیزی خود، گرمی آن را به سردی تبدیل می کرد و در راه خدا سختیها می کشید و رسول خدا صلی الله علیه و آله و مسلمانان از راهی که او باز کرده بود، عبور می کردند.(  الاختصاص - شیخ مفید - ص 121)
امیرالمومنین (علیه السلام) در جنگ جمل پرچم را به دست محمد بن حنفیه که جوان بیست ساله ولی امتحان داده ای بود، داد و حسن و حسین علیهم السلام نیز در همه جنگهای آن حضرت، شرکت داشتند.
باید قانون بر همه و با همه جزئیاتش، اجرا شود و در این جهت فرقی بین قسمتهای نظامی، مالی، بخشش، سیاست و غیره نیست رئیس یک استان یا ولایت حق ندارد چیزی را که از آن او نیست بگیرد. و لذا امام (علیه السلام) به یکی از عاملین خود که از بیت المال سرقت کرده بود، در ضمن نامه ای طولانی که با تندی و تهدید همراه بود، نوشتند: 
از خدا بترس و مال مردم را بازگردان که اگر چنین نکنی و خدا مرا بر تو دست دهد، تو را به کیفر می رسانم و از کیفر تو بدلیل آنچه گفتم، نزد خدا معذور خواهم بود، تو را با شمشیری گردن می زنم که هیچکس را با آن نکشته ام مگر آنکه به جهنم رفته است. بخدا سوگند اگر حسن و حسین، این که تو کردی، کرده بودند، تا حق مردم را از آنان نمی ستاندم و ناروایی که از ستم آنان رفته بود، جبران نمی کردم، نه در اراده استوار من، دست می یافتند و نه با ایشان از سر مهر گرایش داشتم.( نهج البلاغه - نامه 41)
شب جنگ
امام (علیه السلام) در شب جنگ، اصحاب و یاران خود را مرتب و مهیا می کرد و آنها را از جنگ با دشمن در شب، برحذر می داشت و در میان آنان به سخنرانی می پرداخت. 
سپاس خدائی را که هر چه را به هم بافت و محکم کرد، باز نمی شود و هر چه را که باز کرد، محکم نمی گردد. اگر مشیت او تعلق می گرفت هیچ دو نفری نه از این امت و نه از مخلوقات، با هم اختلاف نمی کردند و این امت در چیزی به نزاع نمی پرداختند. و بی فضلان، فضیلت فاضلان را انکار نمی کردند. قضا و قدر الهی ما و این قوم را در این مکان در هم آمیخته و همه ما در مرأی و منظر پروردگار خود هستیم اگر بخواهد در عذاب تعجیل می کند و تحول و تغییر بوجود می آورد و ظالم را تکذیب و رسوا کرده و به اهل حق سرنوشتشان را می نمایاند ولی او دنیا را محل اعمال قرار داده و آخرت را جایگاه جزا و استقرار (تا آن که بدکاران سزای بدیشان را ببینند و نیکوکاران پاداش خود بگیرند)(  نجم / 31) 
آگاه باشید که انشاء الله فردا به مصاف دشمن می روید. پس قیام امشب را طولانی کنید و قرآن را زیاد تلاوت کنید و از خدا، صبر و نصر بخواهید و با جدیت و دور اندیشی و احتیاط با دشمن برخورد کنید و در کارتان صادق باشید( صفین، نصربن مزاحم ص 325)

هيئت و دعاهای آن حضرت (عليه السلام) هنگام رفتن به جنگ

نصربن مزاحم در کتاب صفین روایت می کند که هرگاه علی (علیه السلام) می خواست به جنگ برود بر مرکب خود نشسته و می فرمود: سپاس خدای جهانیان را بدلیل نعمتهای عظیمش بر ما، پاک و منزه است کسی که این مرکب را برای ما آماده کرد و ما خود نمی توانستیم آن را بیاوریم و ما به سوی پروردگارمان می رویم(زخرف / 13) سپس حیوانش را به سمت قبله گردانده و دستهایش را به طرف آسمان بلند می نمود و می فرمود: 
خدایا گامها به سوی تو برداشته می شود و دلها برای تو می تپد و دستها به طرف تو بلند می شود و چشمها تو را می جویند. 
ما از غیبت پیامبرمان و از فزونی دشمنان و از تشتت آراء مان به تو شکایت می کنیم پروردگارا در نزاع بین ما و قوم ما بحق، ما را فاتح گردان که تو بهترین پیروزی دهنده هستی، به برکت خدا حرکت کنید. سپس حمله می کرد و بخدا قسم هر کس را که بدنبال او بود یا با او مقابل می شد، به کام مرگ می انداخت.(  صفین. ص 230 )
شریف رضی در نهج البلاغه دعائی را ذکر می کند که آن حضرت (علیه السلام) هنگام دیدار دشمن و قصد جنگ می فرمود. خدایا دلها به تو می پیوندد و گردنها به سوی تو کشیده می شود و چشمها حیران توست و پاها رهسپار کوی تو، و کالبدها در طاعت تو می فرسایند.
خدایا دشمن های پنهان آشکار گردید و دیگ کینه ها به جوی آمده است خدایا ما از اندوه غیبت پیامبرمان و بسیاری دشمنانمان و پراکندگی خواستهایمان به درگاه تو شکایت می کنیم. پروردگارا میان ما و قوم ما، به حق راه گشائی فرما که تو نیکوترین راهگشائی.( نهج البلاغه نامه 15)

تعاليم هنر جنگ

آن حضرت آموزشها و تعلیمات متعددی را برای هنر جنگیدن به اصحاب و حاملان پرچم لشکر و سپاه خود می داد. این تعالیم بسیار مناسب و قدرت بخش و دارای اسلوبی رفیع بوده و بیانگر خبرگی و ورزیدگی آن حضرت (علیه السلام) در زمینه جنگ، در آن زمان می باشد. و بعضی از آنها برای زمان فعلی نیز به شکلهای مختلف مناسب است مانند سفارشاتی که به فرمانده پیشتازان سپاه خود برای انتخاب مکان مناسب اردو و فرود آمدن لشکر می نماید. 
در جنگ جمل، پرچم را به فرزندش محمد داد، و با جملاتی به او سفارشاتی می نماید. 
1. ثابت قدم و با قوت باش و تزلزل و فرار نداشته باش گرچه کوه ها کنده شود تو از جای کنده مشو. 
2. عضلات خود را با فشردن دندانهایت برهم، محکم و سخت بدار و حماسه خود را بیافرین و حمیتت را نشان بده. 
3. بخل نورز و زندگی و جانت را در راه خدا ببخش. 
4. خود را در معرکه همچون میخ، تثبیت کن و برای جنگ، عازم و مصمم باش و شجاعت به خرج بده و بر سختیهای جنگ پایداری کن. 
5. نگاهت را بر همه جبهه قرار بده تا بدانی چگونه و از کجا به جلو بروی و حمله کنی و تاکتیکهای جنگی را بکار ببری و نقاط قوت و ضعف را ببینی. 
ابن ابی الحدید می گوید خیره کردن چشم به انتهای دشمن، کار شخص شجاع پیشرو و بی باک است. زیرا انسان ترسو خود را ضعیف دیده و قلبش بشدت می تپد و نگاهش را محدود و کوتاه می کند. 
6. چشمت را بر هر چه که تو را می ترساند مثل ابزار جنگی دشمن، ببند. 
اگر کوه ها از جای برکنده شود، تو برجای خود استوار باش، دندان بهم بفشار و کاسه سر بخدا بسپار (سر به عاریت به خدا ده)، پاس خود را همچو میخ بر زمین کوب، به آخرین صف دشمن چشم بیانداز و به پیشاپیش نظری افکن و بدان که پیروزی از جانب خدای سبحان است.(  نهج البلاغه، خطبه 11 )
تقدیر در سخن امام (علیه السلام) این است که این ارشادات را یادبگیر و به دشمن حمله کن. 
یکی دیگر از تعالیم نظامی آن حضرت (علیه السلام) سخنان او در صفین در همان روزی که شب آن لیلة الهریر بود، می باشد بعضی گفته اند این سخنان را در آغاز جنگ، ماه صفر سال 37 هجری فرموده است: امام (علیه السلام) به سپاهش دستور می دهد که: 
1. تقوی و خشیت الهی و آرامش و بردباری را در جنگ رها نکنند و در نتیجه بر آنها صبر و پایداری نموده و سایر اموری که لازمه خشیت الهی و امتثال امر اوست را انجام دهند. 
2. اضطراب و دگرگونی را رها کرده و سستی را از خود دور کنند و عضلات خود را محکم نمایند تا ضربات دشمن کمتر تاثیر کند و این کار را با فشردن دندانها بر هم، انجام دهند. 
3. نفرات را کامل و سلاحها را آماده سازند و ابزار جنگی و هر چه که در جنگ به کار می آید را مهیا کنند. 
4. سلاح ها را قبل از بکار بردن، آزمایش کنند تا در میدان مبارزه با کندی و عیب آن روبرو نشوند که آثار آن بر لشکر، گران خواهد بود. تکان دادن و جابجا کردن شمشیرها در غلاف برای آن است که هنگام نیاز براحتی بیرون آید زیرا ماندن طولانی آنها در غلاف باعث زنگ زدن و سخت بیرون آمدن آنها می شود. 
5. به دشمن با نگاه تند و تیز و غضبناک بنگرند تا دشمن را بترسانند. 
6. ضربات خود را در راست و چپ توزیع کنند تا به حریف فرصت ضربه زدن ندهند. 
7. ضربه ها را با قسمت موثر سلاح بزنند و در اینجا با جلوی شمشیر بزنند. چه بسا نزدیکی زیاد به دشمن مانع از امکان ضربه زدن باشد. 
8. به قدری پیش بروند که سلاح در آن فاصله موثر باشد. 
9. تعلیم سپاه به اینکه خدا آنها را می بیند و آنان به همراه پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله هستند و جنگ با او، جنگ با رسول خداست. بنابراین باید همانگونه که برای رسول خدا صلی الله علیه و آله پایداری کردند، برای او نیز ثابت قدم باشند و با قاطعیت و آرامش به جنگ با دشمن بپردازند. 
10. حمله ها و یورش ها به دشمن، پی در پی و متصل به هم باشد. 
11. از میدان نبرد و جبهه درگیری فرار نکنند و یادآوری می کند که سرانجام گریزنده و فرار کننده، عار و ننگ است و برای فرزندان آنان نیز شرمندگی و سرافکندگی دارد. زیرا بدلیل فرار پدرانشان، آنان را سرزنش می کنند. اصولا فرار از جنگ حرام است و فرار کننده برای همیشه در جهنم خواهد ماند. 
12. آماده کردن نفس و زمینه سازی در خود برای مردن و اینکه از مرگ بدش نیاید و آن را ناخوشایند نداند. 
13. قربانی کردن خود و به سهولت به طرف مرگ حرکت کردن و نترسیدن از آن. 
14. تمام اهتمام و تلاش او این باشد که مرکز فرماندهی دشمن را نابود و ویران کند. 
15. ثبات قدم و عزم جدی بر جنگ با دشمن تا آن که نور حق برای دشمن آشکار گردد و شما پیروز شوید. 
ای مسلمانان، ترس از خدا را جشن و لباس زیرین خود قرار دهید و جامه آرامش و وقار بپوشید و دندانها را بر هم بفشارید که این کار، کاسه سر شما را از شمشیر دشمن، بهتر نگهبانی می کند و زره را با دیگر ابزار و آلات جنگ، مجهز سازید و تیغ را پیش از برکشیدن، در نیام بجنبانید و دشمن را با گوشه چشم بنگرید و از چپ و راست نیزه بزنید و بدانید که زیر نظر خدا و در کنار پسر عموی رسول او قرار دارید. 
پس پیاپی بر دشمن بتازید و از گریختن شرم کنید که فرار برای فرزندان شما مایه ننگ و عار است و برای شما در روز جزا، زبانه نار و جهنم است. خشنود و خرسند جانفشانی کنید، شاد و سبک حال به سوی مرگ بخرامید، بر شماست که به این سپاه انبوه و آن خیمه استوار افراشته، حمله ور شوید و درونش را به شمشیر خود عرضه کنید که شیطان در گوشه و کنار آن کمین کرده است. اگر ترس بر شما چیره شود، دست تعرضش دراز است و اگر بیمناک و دلیر باشید، پای گریزش وا پس کشیده و آماده است. پس، در عزم خویش به جد، ثابت قدم باشید تا پایگاه حقیقت بر شما آشکارا گردد، شما گروه برترید و خدا یار شماست و هرگز چیزی از پاداش کردار شما نمی کاهد.(  نهج البلاغه خطبه 66)
سخن دیگری که امام (علیه السلام) در صفین فرموده: پیرامون تعلیم فنون جنگاوری است در آن سخن، اصحاب خود را به جنگ تشویق نموده است و به آنان دستوراتی داده و آنان را از کارهائی نهی کرده است. 
1. سربازان مجهز به سلاح کامل، جلوتر باشند و سربازان غیر مجهز، پشت سر باشند. زیرا تاثیر نیروهای مجهز به سلاح بیشتر است، همچنین در کارهای نظامی آنان که مجهز ترند، مقدم باشند. زیرا آنان در روحیه سپاه تاثیر می گذارند و ضربه اول و هجوم آغازین مهم است. در جنگهای جدید نیروهای زرهی و تانکها را بر نیروهای پیاده مقدم می دارند تا علاوه بر پیشروی سریع، از خسارات خود نیز بکاهند، همچنین جنگ هوائی را بر جنگ دریائی و زمینی، اولی می دانند و دلائل آن نیز روشن است مثلا در جنگ رژیم صهیونیستی بر علیه اعراب در سال 1967 و جنگ دوم خلیج که امریکا و هم پیمانانش عراق را در هم کوبیدند، همین تقدم رعایت شد. 
2. فشردن دندانها بر هم و پیچش و خم شدن هنگامی که ضربه می زنند، زیرا با این حرکت نیزه و تیر می لغزد و موضع ضربه جابجا می شود و ضربه کارساز نبوده، و بدن را پاره نمی کند. 
این مطلب را در ورزشهای رزمی و دفاعی تمرین می کنند به گونه ای که به آسانی با یک چرخش از کاری واقع شدن ضربه جلوگیری می شود و توازن ضربه زننده به هم می خورد و اگر این چرخش را انجام ندهد رهائی و ایجاد مانع برای ضربه؛ بسیار سخت خواهد بود. 
3. چشمهایش را پایان بیاندازد تا دلش ثابت تر بماند و ترس را از خود دور کند و وحشتی را که معمولا با دیدن دشمن و ابزار جنگی او بوجود می آید. از خود برطرف کند. 
4. سر و صدا و ناله و فریادی که دلیل بر خوف و ترس است، نداشته باشند زیرا انسان ترسو فریاد می زند و صدا می کند ولی انسان شجاع آرام است. 
5. پرچمها و علم های جنگ را حفظ کنند و آن را به دست فرماندهان نظامی با کفایت بدهند و آنها را حرکت ندهند. 
6. همکاری و هماهنگی رزمندگان یک امر ضروری است. 
7. از جبهه های جنگ فرار نکنند و در مقابل دشمن پایدار بمانند. 
امام (علیه السلام) بیان می کند که فرار از جنگ معصیت خداست و ذلتی دائمی و ننگی ابدی است و کسی که فرار کند به عمر خود نیافزوده و هر کسی مهلتی دارد که در قضاء الهی با فرار تغییر نمی کند و یادآور می شوند که کسی که بسوی خدا برود همانند تشنه ای است که به آب می رسد و از اشتیاق خود برای برخورد با دشمن سخن گفته و به آنها نفرین می کند. 
8. آنان را به حمله های پی در پی و یورشهای متصل و پیوسته سفارش می کند. 
9. همچنین توصیه می کند که ضربه های محکم و قوی و دردآوری بزنند. 
10. جنگ و پیشروی به سرزمینهای دشمن، بدنبال حملات و ضربات پی در پی و اینکه پس از شکست دشمن، او را تعقیب کرده تا سپاه حق بر شهرها و سرزمینهای آنان وارد شود زیرا آنان جز زبان زور را نمی شناسد و باید با آنان با قدرت برخورد کرد و آنان را به پذیرفتن حق وادار نمود. 
زره داران را جلو اندازید و بی زرهان را در پشت سپاه بدارید و دندان بر دندان بفشارید که ثبات قدم، شمشیرها را از فرقها باز دارنده تر است و به هر جا که نیزه می رانید، نیزه را بپیچانید، چه، اینکار سنان را در کالبدها بهتر می نشاند و چشم ها را فرو خوابانید که این کار ثبات را بیشتر کند و دلها را بیشتر آرامش بخشد و آواز را فرو میرانید که این کار بددلی را بیشتر دور کند و درفش خود را مایل مسازید و پیرامون آن را خالی مگذارید و آن را جز به دست دلاوران خود و آنان که برای حفظ عرض و مال، جان نثار می کنند و مانع بی حمیتی و بی غیرتی می گردند، مدهید. بردباران و طالبان نزول حقایق، آنانند که در اطراف درفشهای خود، جمع می شوند و دو سوی آن را و عقب و جلوی آن را، احاطه می کنند و از آن عقب نمی افتند تا مبادا آن را تسلیم دشمن کنند و از آن پیش نیز نیافتند تا مبادا آن را تنها گذارند. 
پس هر یک از شما با همتا و قرین خود نبرد کند و با برادر خود در جان خویش مواسات نماید و دشمن هم نبرد خود را فرو نگذارد تا با هم نبرد برادر دینی او، دو حریف شده و در برادرش آویزند و بر او غلبه کنند و سپس آن دو به سراغ او آمده و او را به هلاکت رسانند. بخدا سوگند اگر امروز از شمشیر بگریزید و سالم بمانید، از شمشیر آخرت به سلامت نخواهید رست. شما اشراف عرب و نامداران قومید. در فرار از جنگ، غضب خدا و لزوم مذلت و خواری در میان اهل و تبار و باقی ماندن ننگ و عار است و فرار، عمر را نمی افزاید و میان فرار کننده و مرگ مانع نمی شود. آنکس که شبانگاه به درگاه خدا می رود، در شوق و شعف همچون تشنه ای است که بر آب وارد شده باشد، بهشت در زیر جوانب نیزه های بلند است. امروز خبرهای جنگ و ترس و شجاعت، آشکار می شود. بخدا قسم که بیش از آن که آنان به دیار خود مشتاقند من به دیدارشان اشتیاق دارم. 
خدایا اگر سخن حق را رد کنند پس جماعتشان را پراکنده فرما و سخنانشان را متفرق گردان و آنان را فروگذار و هلاک ساز، اینان بدون ضربه های نیزه که بدنشان را سوراخ سوراخ کند به طوری که نسیم از آن بگذرد. از توقفگاه فتنه خویش پاک و ازاله نمی شوند. و بی ضربت شمشیری که فرق را بشکافد و استخوانها را در هم بکوبد و دستها را بیاندازد و ساعدها و پاها را قلم کند و ببرد و بی آنکه طلایه سپاههای عظیم، پیاپی بر آنها وارد شده و صدها سوار بر آنان بتازند و سواران بسیار برای یاری در پی آنان حمله کنند و در پی لشکرهای گران، شتر سواران با اسبان جمع شوند و به شهرهاشان سپاهی سرازیر شود و اسبان با سمهای خود، زمین شان را بکوبند و نواحی و چراگاههاشان را زیر و رو کنند، از جای خود بیرون نمی روند.( نهج البلاغه، خطبه 124 )

امیرالمومنین (علیه السلام) به یاران خود در جنگ سفارش می نمود: 
- عقب نشینی تاکتیکی و ساده که به دنبال آن حمله و هجوم و یورش باشد، اشکال ندارد. 
- از سلاحتان برای نابود کردن دشمن استفاده کنید و حق شمشیر را با فرود آوردنش بر سر متجاوزین، ادا نمائید. 
- ضربه ها را قوی و محکم و کار آمد بزنید و با آن دشمن را به خاک بیافکنید 
- صداهایتان را کم و کتمان کنید و ناله هائی که نشانه ترس است، سر ندهید.
-نباید در جنگ گریزی را که بازگشتن در پی آن است و شکستی را که پس از آن حمله است، ناگوار شمارید، حق شمشیر را آن چنانکه باید، ادا کنید، دشمن را چنان با تیغ بزنید که بر خاک افتد و خویشتن را چنان برانگیزید تا طعن نیزه را در پهلوی دشمن جای دهید و سخت شمشیر برانید و بانگ و فریاد را در خویشتن خاموش سازید که خاموشی و آرامش، ترس را بهتر از دل دور می کند. سوگند به پروردگاری که دانه را بشکافت و روان را بیافرید، آنان اسلام نیاورده اند بلکه از ترس به مسلمانی تظاهر می کنند و در دل کفر، پنهان داشته اند و آن هنگام که یاران نامسلمانی ببینند کفر خود را آشکار سازند(نهج البلاغه نامه 16)
همکاری بين رزمندگان
امام (علیه السلام) فرماندهان خود را این چنین به تعاون، همکاری، همیاری و همدلی در بین خودشان امر می کرد. در میدان نبرد در صفین به یاران خود فرمود: 
هر یک از شما که هنگام روبه رو شدن و دیدار با دشمن، در دل خود احساس قوت قلب کند و از یکی از برادران خویش، ترس و ناتوانی ببیند، باید به فضیلت دلاوری خویش که از آن روی بر برادر خود برتری دارد، از برادر خود همان گونه دفاع کند که از نفس خویش دفاع می کند. اگر خدا می خواست او را نیز در دلیری مانند وی می آفرید.( نهج البلاغه، خطبه 123)
پيرامون عقب نشينی استراتژيک و فرار
حرمت فرار از جنگ به طور صریح در آیه شریفه قرآن آمده است و آن را گناه بزرگی که موجب آتش است، شمرده است. 
هر که در روز جنگ به دشمن پشت نموده و فرار کند به طرف غضب و خشم خداوند روی آورده و جایگاهش دوزخ که بدترین منزل است، خواهد بود مگر اینکه برای جنگ (از طرفی به طرف دیگر میدان) باشد و یا برای ملحق شدن به گروه (برای مصالح جنگی از قلب به جناح یا از فرقه ای به سوی فرقه دیگر رود) باشد(انفال / 16)
اینکه کسی برای جنگ و در راستای مصالح جنگ عقب نشینی کند و عقب نشینی او تاکتیکی یا استراتژیکی باشد از حکم حرمت و غضب الهی استثناء شده است. 
امام (علیه السلام) همین مطلب را در یکی از وصایای خود به اصحاب این چنین بیان کرده است. 
نباید در جنگ، گریز و فراری را که بازگشتن در پی دارد، و شکستی را که پس از آن حمله است، ناگوار شمرده و بر شما گران تمام شود.( نهج البلاغه، نامه 15 )
یعنی عقب نشینی تاکتیکی و ضروری و فرار برای کمین یا احاطه و محاصره و دور زدن دشمن باشد و به دنبال این فرار حمله و یورش و درهم کوبیدن دشمن و شکست او باشد، اشکال ندارد. 

انتقال مجروحين و کشته شدگان به پشت جبهه

علی (علیه السلام) مجروحین و شهدا را به پشت جبهه منتقل می کرد و در هر زمانی که این کار ممکن باشد، بسیار مهم است. زیرا امکان درمان و علاج و دور کردن مجروحان از منطقه خطر و پیشگیری از تسلط دشمن بر آنان، بوجود می آید. همچنین دور کردن کشته شدگان و مجروحان، مانع از تاثر سایر رزمندگان و تضعیف روحیه آنان می شود و از خشنودی دشمنان و سرزنش و شماتت آنان و بالا رفتن روحیه آنان جلوگیری می کند. 
تعاليمی برای بعد از شکست دشمن
امام (علیه السلام) به لشکر و افراد سپاهش توصیه هائی پیرامون وظائفشان بعد از شکست دشمن می فرمود. ما در اینجا به تفاوتهای کفار و اهل بغی و احکام آنان در جنگ و اینکه جنگهای امام (علیه السلام) منطبق بر گروه دوم است، پرداخته و بعضی از احکام مشترک آن دو را نیز بیان می کنیم. 
امام (علیه السلام) پس از آنکه آنان را از شروع کردن به جنگ نهی می کند و آن را تکرار اتمام حجت به دشمن می داند، سپاهیان خود را با این دستورات، امر و نهی می کند: 
1. نکشتن فراریان و بردگان 
2. نکشتن ناتوانان از جنگ و باقیمانده شکست خوردگان و اسیران و کسانی که در جنگ به شما پناهنده می شوند. 
3. نکشتن مجروحان 
4. نهی از اذیت به زنان 
5. نهی از مثله کردن و بی حرمتی به کشته شدگان 
6. نهی از هتک پرده 
7. نهی از ورود به خانه ها بدون اجازه امام (علیه السلام)
8. نهی از گرفتن اموال آنها مگر آنچه در اردوگاه لشکر است. 
9. امان دادن و صلح با هر کسی که اسلحه اش را به زمین گزارده و خانه اش را ببندد و شری نرساند. 
در وصیتی به سپاه خویش پیش از برخورد با دشمن در نبرد صفین می نویسد: 
شما با آنان جنگ را آغاز نکنید تا آنان به آن دست زنند. زیرا شما بحمدالله حجت و دلیل دارید و اگر از نبرد با آنان خودداری کنید تا آنان به جنگ شما آغاز نمایند، این نیز شما را حجتی دیگر است. آنگاه که به اذن خدا بر دشمن، شکست افتاد، فراریان را نکشید و آنان را که از حفظ جان خویش ناتوانند، دنبال نکنید و زخمیان را از پای در نیاورید، و زنان را با آزار بر نیانگیزید هر چند به حیثیت شما اهانت کنند و فرماندهانتان را دشنام گویند زیرا اینان از حیث نیرو و جان و خرد، ناتوانند. آنگاه که زنان مشرک بودند هم ما فرمان داشتیم که از تعرض به آنان چشم پوشی کنیم و در آن روزگار نیز اگر مردی، زنی را با سنگ مشک سائی یا با چوب دست می آزرد به آن کار سرزنش می شد و پس از او نیز، فرزندانش توبیخ می شدند.( نهج البلاغه، نامه 14) 

در مستدرک نهج البلاغه چنین آمده است: 
... مالی را غارت نکنید و هر کس سلاحش را به زمین گزارد، در امان است، هر کس درب خانه اش را بست در امان است(نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، ج 1، ص 329)
امیرالمومنین (علیه السلام) و اصحاب او در همه جنگها این مطالب را رعایت کردند و فراریان و غلامان را رها کردند و به کسانی که برای نجات خود به حیله های زشتی متوسل شدند، کاری نداشتند و با این کار مکارم و جوانمردیهائی از خود باقی گذاشتند که دشمن نیز به آن گواهی می دهد. 
امام (علیه السلام) در جنگهای سه گانه اش، مجروحان را نکشت آن حضرت (علیه السلام) در جنگ نهروان چهارصد نفر را که رمق در تن داشتند به اقوام و قبائلشان فرستاد و آنها را نکشت. 
و هر کس که سلاحش را به زمین می گذاشت و درب خانه اش را می بست، در امان بود و گروهی از اصحاب جمل را که پس از شکست به خانه ای در بصره خزیده بودند، به حال خود رها کرد. 
و این تعالیم را به اصحاب خود یاد داد و معقل بن قیس ریاحی پس از شکست بنی ناجیه و کمیل بن زیاد پس از آنکه یکی از یورشهای معاویه را سرکوب کرد، این آداب را رعایت کردند. 
امام (علیه السلام) برای شکست خوردگان، شروط ذلت بار و تحقیر کننده ای که معمولا پیروزمندان در جنگ، چه در گذشته و چه امروزه، برای خوار کردن طرف شکست خورده می گذارند، نمی گذاشت. بلکه پس از پیروزی بر دشمن، با عفو و بزرگواری و صبر و تسامح، برخورد می کرد. 
پس از جنگ جمل به اهل مدینه نامه ای نوشت و جریان حوادث را بیان کرد. 
... و خدا بعضی از آن پیمان شکنان را کشت و گروهی از آنان نیز فرار کردند و من شمشیرها را در غلاف کردم و در بین آنان به عفو و بخشش عمل کردم و حق و سنت را در مورد آنان جاری کردم.(  الجمل، شیخ مفید، ص 212)
و در نامه به بصره در مورد ابن حضرمی نوشت: 
به دلیل دشمنی و اختلاف اکثر شما، استحقاق اینکه مجازات شوید را داشتید. ولی من مجرمان شما را بخشیدم و از فرار کنندگان، شمشیر را برداشتم و رو آورنده شما را پذیرفتم...( نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، - ج 5، ص 164) و این عفو و برداشتن شمشیر از آنها بعد از جنگ جمل بود. 
در دل این مرد (علیه السلام) ذره ای کینه از کسانی که با او دشمنی کرده و جنگیدند، وجود نداشت و جز برای اثبات حق و محو باطل با آنان نجنگید. وقتی بر جنازه طلحة بن عبیدالله و عبدالرحمن بن عتاب بن اسید در جنگ جمل عبور کرد، فرمود: 
ابو محمد (طلحة) در این مکان غریب افتاده است. بخدا قسم من خوش نداشتم که قریش در زیر ستاره های آسمان، به زمین افتاده باشند. من به خونخواهی از عبد مناف دست یافتم ولی بزرگان بنی جمح از دست من گریختند. آنان به سوی امری گردن کشیدند که اهلیت آن را نداشتند و بدون آنکه به مقصود رسند، گردنشان درهم شکست(نهج البلاغه، خطبه 219)
در صفین آن حضرت و سپاه او را از آب محروم کردند. وقتی که بر آب مالک شد، راه سپاه شام به آب را نبست و اسیرانشان را آزاد کرد. همچنین فرمود: پس از من با خوارج نجنگید(نهج البلاغه، خطبه 61)
و آن زنی را که با قرآن و سنت مخالفت کرد و مردم را بر علیه او شورانید، وقتی که شکست خورد گفت، تو بردی، پس عفو پیشه کن. امام (علیه السلام) بر بهترین وضع او را مجهز و آماده کرد و به همراه گروهی از زنان به مدینه فرستاد. 

 چگونگی اصلاح کارشکنان
امام (علیه السلام) می داند که چگونه کارشکنان و کسانی که از جنگ خودداری کرده و سستی و تنبلی می کنند را اصلاح کند. ولی این راه علاج و درمان را که با دین او مخالف است، قبول ندارد و نمی خواهد که حتی یک حکم سخت خشن را در مورد یک یا دو نفر از اطرافیان خود اجرا کند تا چشم دیگران به حساب آمده و به سرعت تسلیم اراده او شوند و در جنگ به همراه او شرکت نموده و حملات دشمن را از خود دفع کنند. امام (علیه السلام) در این رابطه می فرماید: 
من می دانم چگونه شما را اصلاح کنم و چگونه کجی شما را راست گردانم اما شایسته نیست که برای براه آوردن شما خویشتن را تباه و فاسد سازم(نهج البلاغه، خطبه 69)
و در مستدرک نهج البلاغه آمده است. من می دانم که آنچه شما را اصلاح می کند شمشیر است ولیکن صلاح شما را بر فساد خودم، ترجیح نمی دهم(نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه، ج 2، ص 573)
امام (علیه السلام) می توانست، با بکارگیری قدرت و زور و تهدید و فریفتن آنان با بخشهای زیاد و سرازیر کردن اموال به طرف رؤسای آنان، آنها را بکار بگیرد، و اصولا سپاهیان با میل و رغبت جمع نمی شوند بلکه با اجبار و اکراه و فریب گردآوری می شوند. البته توان یک سرباز داوطلب از توان چندین سرباز مجبور شده برتر و بالاتر است. 
و جمع شدن اختیاری و رفتن به سوی جنگ با میل و آزادی، ویژگی مخصوص سپاهیان اسلام است. زیرا انگیزه و محرک آنان دین و ایمان آنهاست و انسان از مشقت و سختی و تلاش فراوان، گریزان است و راحتی و آرامش را دوست می دارد و گاهی ممکن است نرفتن به جنگ برای او چنان مشقتی داشته باشد که رفتن به جنگ برای تامین راحتی و آرامش او بهترین راه باشد. نقل شده که حجاج می خواست لشکری را بفرستد و گروهی از مردم مایل نبودند با آن لشکر بروند. 
منادی حجاج فریاد زد که هر کس از مهلب (فرمانده لشکر) تا سه روز باز بماند خونش حلال است و گروهی را نیز کشت. آنگاه همه مردم به سوی مهلب می دویدند و نظامیان در دوران گذشته و حال چنین بوده اند. 
جز تعداد کمی از سپاهیان آن حضرت (علیه السلام)، بقیه روحیه رفتن به جنگ دشمن را نداشتند و از عقاب و برخورد خشونت آمیز امام (علیه السلام) نیز در امان بودند و آن زور و تهدید و تشویق و وعده های فریب نیز در کار نبود که آنان را به جنگ با بغات وادارد و در صورت پیروزی نیز غنائم و اموال چندانی در کار نبود. 
وضعیت نیز به گونه ای بود که بعضی از سپاهیان در جنگ و اینکه با چه کسی باید بجنگند، شک و تردید داشته و از طرفی، مساوات در بخشش و ترجیح ندادن ها ما باعث شده بود که روسا و بزرگان قبائل و اقوام که اخلاص عمل نیز نداشتند بر جمع آوری نیرو و دفاع و یاری از خود، برانگیخته نشوند. 
و علاوه بر اینها سکوت شخصیتها و صحابی پیامبر صلی الله علیه و آله که اعتبار و منزلت اجتماعی داشتند، در بسیار از مردم اثر گذاشت و عده ای نیز مانند ابو موسی اشعری در کوفه به کارشکنی مشغول بودند و در طرف مقابل معاویه مشغول به بخشش پستها و توزیع اموال و خریدن انسانها و فرق گذاشتنها بود و به هیچ حکم و آئینی نیز مقید نبود و مردم نیز بندگان دنیا هستند. پس نتیجه روشن است. 
با تمام این احوال در صفین سپاه علی (علیه السلام) در شرف پیروزی قرار گرفت و اگر نیرنگ قرآن بر سر نیزه کردن نبود، کار تمام شده بود. حتی اگر جنگ دوم شروع می شد امام (علیه السلام) پیروز می شدند.
چرا امام (عليه السلام) به تنهائی نمی جنگيد؟
هدف امام (علیه السلام) دین بود نه چیز دیگر و از این رو همیشه دین را ترجیح می داد و می فرمود که او می تواند یک تنه با دشمن بجنگد تا شهید شود و خود و اصحابش را از توبیخات و سرزنشها و مذمت ها برهاند. ولی آن حضرت (علیه السلام) می ترسید که کار بدست سفیهات و فاسقان بیافتد و به غیر حکم خدا عمل کنند. همانطور که با افتادن خلافت به چنگ معاویه و امویین اتفاق افتاد. 
آن حضرت فرمود: 
بخدا قسم که اگر من در حالی با آنان روبرو شوم که سراسر روی زمین را فرا گرفته باشند، از آنان نه باک دارم و نه ترس. من از گمراهی که آنان دچار آنند و از راه راستی که من، خود بر آن هستم، بر خویشتن بینایم و به پروردگار خود بر یقین، من به لقای پروردگار خود مشتاقم و به پاداش نیکوی حق امیدوار و چشم انتظار. اما اندوه من آن است که کم خردان هوسباز و نابکاران، امر این امت را به دست گرفته و مال خدا را دولت باد آورده خویش شمارند که دست به دست می گردد و بندگان حق را غلامان خود پندارند و نیکوکاران را محاربان و بدکاران را یاران خود انگارند. 
بعضی از آنان در میان شما شرابخوار بوده و بر آنان حد اسلام جاری شده است و برخی نیز اسلام نیاوردند و با سهمی از زکات، تألیف قلوب شدند. اگر این مطالب نبود این قدر شما را به جهاد بر نمی انگیختم و چنین شما را سرزنش نمی کردم و هنگامی که می دیدم از جهاد خودداری می کنید و در آن سست انگاری و ناتوانی نشان می دهید، رهایتان می ساختم.( نهج البلاغه، نامه 62)
پيروزی اسلام به کم و زياد بودن جمعيت نيست
این سخنان را امام (علیه السلام) وقتی که عمربن خطاب برای جنگ با فارس با او مشورت کرد، فرمود، 
یاری دادن به این کار یا واگذاشتن آن، به انبوهی سپاه یا اندک بودن آن نیست. این کار دین خداست که خدا آن را پشتیبانی فرمود و لشکر حق است که آن را آماده ساخت و نیرو داد تا رسید به آنجا که رسید و طلوع کرد آنجا که طلوع کرد و ما بر وعده خدایتعالی دل نهاده ایم و خدا وعده خود را تحقق بخشیده و سپاهش را پیروز می کند و کار قیام کننده به امر اسلام (خلیفه) همانند کار رشته و ریسمان است نسبت به مهره ها که مهره ها را جمع کرده و به هم پیوند می دهد. اگر رشته بگسلد، مهره ها جدا شده و پراکنده گردد. و دیگر هرگز به تمامی جمع نمی شود. عرب، امروز اگر چه اندکند اما از نظر اسلام و ایمان بسیارند و به سبب اتحاد و اجتماعشان، عزیزند... اما اینکه درباره عدد آنها گفتی، در روزگار گذشته (زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله) ما به اتکاء کثرت سپاه نمی جنگیدیم بلکه به معاونت و یاری پروردگار نبرد می کردیم(نهج البلاغه، خطبه 146)
نهی از مبالغه در توان دشمن
بعضی از کسانی که تحمل شدائد و سختیها را ندارند، برای توجیه تدابیر غلط و ضعف و کوتاهی خود به مبالغه در مورد توان دشمن و بزرگ نمائی او و زیاد نشان دادن مقدار سپاه دشمن و برتری شرائط او نسبت به خود می پردازند. همین مطلب برای عبیدالله بن عباس نماینده امام بر ولایت صنعاء و سعیدبن عمران والی الجند پیش آمد. وقتیکه معاویه جنگ غارات را بر علیه دولت اسلامی براه انداخت، کسانی که قتل عثمان را بزرگ می شمردند و صدقات خود را نمی دادند، جرأت یافته و اظهار مخالفت کردند، این دو فرماندار بجای آنکه مخالفتها را برطرف و آشفتگی ها را با روشهای صلح آمیز یا تهدید و زور حل کنند، به امیرالمومنین (علیه السلام) نامه ای پیرامون اوضاع آنجا نوشتند و در مورد توان و نیروی گروه سرکش و طرفداران معاویه در منطقه خود مبالغه کردند و گفتند: پیروان عثمان بر ما شوریده و می گویند کار معاویه محکم شده و اکثر مردم به سوی او رفته اند و ما گروهی از پیروان امیرالمومنین (علیه السلام) و کسانی که در اطاعت از او هستن را به سوی آنان حرکت دادیم. اینکار آنان را خشمگین و تحریک کرد و برای برخورد با ما بسیج و آماده شدند و از هر وسیله ای بر علیه ما استفاده کردند و گروهی بی طرف که می خواستند حق واجب الهی را ادا نکنند نیز، آنان را یاری کردند در حالی که ما حقی را از آنان منع نکردیم و جز حق از آنان چیزی نخواستیم، شیطان بر آنها چیره شد و ما در خیر و خوبی هستیم و آنان در شر و بدی و چیزی جز انتظار امر مولایمان امیرالمومنین (علیه السلام) که خدا عزتش را پایدار بدارد و در همه کارهایش صلاح را مقدر او گرداند، ما را از درگیر شدن با آنان باز نمی دارد.(  الغارات - ابن هلال ثقفی - ص 405) 
نامه این دو نفر صورت واقعی اوضاع سیاسی و اجتماعی یمن را نشان نمی دهد و در آن مبالغه هائی انجام شده که دلیل بر تدبیر و تصرف غلط آنان است. وقتی که نامه آن دو به امام (علیه السلام) رسید حضرت (علیه السلام) ناراحت و عصبانی شده و به آن دو نوشتند: 
نامه شما دو نفر که در آن شورش این سرکشان را گفته بودید، به من رسید شما کار کوچک آنان را بزرگ و تعداد کم آنان را فراوان جلوه داده اید. من می دانم که بزدلی و ترس شما و نظرات پراکنده و سوی تدبیرتان باعث شده که آنان را که از شما غافل نبوده اند، فاسد کند و کسانی را که از برخورد شما می ترسیدند، جرأت و جسارت بخشید. وقتی که سفیر من به شما رسید بطرف آن قوم حرکت کنید و نامه مرا بر آنان بخوانید و آنان را به تقوا و بهره و سهم خویش دعوت کنید. اگر پاسخ مثبت دادند خدا را سپاس گفته و از آنان می پذیریم و اگر با ما جنگیدند از خدا کمک گرفته و همه را به دور خواهم افکند که خدا خائنین را دوست ندارد( الغارات - ابن هلال ثقفی، ص 206)
امیرالمومنین (علیه السلام) از اوضاع یمن (صنعاء و الجند) پرسیده بودند و برای این حرکت مردم عذری نمی دیدند و لذا نامه ای با عنوان به کسانی که دشمنی کرده و نیرنگ زده اید از اهل الجند و صنعاء برای آنان فرستاده و دستور دادند که متفرق و منصرف شوند و آنان را به تقوی و فرمانبری دعوت کرده و آنان را بخشیدند و همچنین آنان را تهدید کردند که اگر بر تمرد و عصیان خود بدون دلیل اصرار کنند، سپاهی قوی بسوی آنان گسیل خواهند داشت.
مبارزه مسلحانه
همه زندگی علی (علیه السلام) مبارزه و درگیری است و به مردم می آموزد که حق را باید با زور گرفت و بدون بها، حق را به کسی نمی دهند حق جز با جدیت و کوشش بدست نمی آید(نهج البلاغه، خطبه 29) و کسی که تاریخ را ورق می زند این مطلب را به خوبی در می یابد و در همه جوامع و امتها چنین است. و از این رو امیرالمومنین (علیه السلام) اصحاب خود را توبیخ و سرزنش می کند که چرا برای گرفتن حق خود و دفع ظلم از خودشان از زور استفاده نمی کنند و برای برپائی عدل و احقاق حق تلاش نمی کنند. 
و این مطلب در جنگهای سه گانه او روشن است. در جنگ جمل امام (علیه السلام) با آنان گفتگو و مباحثه کرد تا برگردند ولی آنها به گمان اینکه پیروز می شوند نپذیرفتند و هنگامی که امام (علیه السلام) از زور و شمشیر استفاده کردند، همگی به خاک افتاده و فرار نموده یا اسیر شدند. و در جنگ نهروان نیز همینطور بود. 
و در صفین نیز شیوه امام (علیه السلام) در بکارگیری نیروی مسلح و جدیت و زور برای رسیدن به حقوقشان، روشن است و اگر از آن حضرت (علیه السلام) نا فرمانی نمی کردند در حق مسلمین تاخیر نمی شد و حق آنان در زیر خباثت و پلیدی و کینه امویان و مزدوران آنان پایمال نمی گردید. 
جنگ صفین با تلاش برای دستیابی به آب شروع شد. چونکه سپاه معاویه بر ساحل فرات اردو زده و از رسیدن آب به سپاه امام (علیه السلام) جلوگیری می کردند و هنگامی که سفیرانی برای آزاد شدن آب به نزد آنان رفتند، نپذیرفتند. امام (علیه السلام) صبر کرده و سپس از سپاه خود خواستند که با زور آب را از آنان بگیرند و فرمودند: 
از شما می خواهند که جنگ را به آنان بچشانید پس یا به خواری اقرار کنید و به پستی معترف باشید (یعنی چون آب فرات را بر شما بسته اند سر جنگ دارند و می خواهند با آنان جنگ را آغاز کنند و آنان با بستن آب، شما را از حقوق تان و نیاز ضروریتان منع کرده اند. پس یا به ذلت اعتراف کنید و از حقوقتان بگذرید و آبی را که غصب و غارت شده رها کنید و از منزلت و جایگاه خود عقب نشینی نمائید و یا آن که با استفاده از شمشیر و زور به حقتان برسید) یا شمشیرهای خود را با خون آبیاری کنید تا خود نیز سیراب گردید. اینک اگر مغلوب باشید، زندگی شما مرگ است و اگر بمیرید ولی غالب باشید، مرگ شما زندگی است. بدانید که معاویه گروهی اندک از گمراهان را به کارزار کشیده و چنان واقعیت را از آنان پنهان داشته است که گلوگاه خود را هدف تیر مرگ ساخته اند.( نهج البلاغه، خطبه 51) 
معاویه گروهی از مردم را فریفته و آنان را در خدمت خود گرفته به گونه ای که در راه او فداکاری می کنند. پس از فشاری که سپاه امام (علیه السلام) با شمشیر بر دشمن آوردند، سپاه معاویه مجبور به عقب نشینی شد و اهل عراق مالک آب شدند ولی آن حضرت (علیه السلام) آب را بر آنان نبست و اجازه داد تا از آن استفاده کنند. 
معاویه و یارانش جز زبان زور را نمی فهمیدند و فقط هنگامی که شمشیر بر سر آنان بود تسلیم می شدند. امام (علیه السلام) در این مورد فرمودند: 
اینان بدون ضربه های نیزه که بدنشان را سوراخ کند و نسیم از آن بگذرد از توقفگاه فتنه خویش پاک و برطرف نمی شوند و بدون ضربه شمشیر که فرق را بشکافد و استخوانها را در هم بکوبد و دستها را بیاندازد و ساعد و پاها را قلم کند و ببرد و بی آنکه طلایه سپاه های بسیار بر آنها سرازیر شده و صدها سوار بر آنان بتازد و... آنان از جای خود بیرون نمی روند...( نهج البلاغه، خطبه124) 
امام (علیه السلام) می فرماید اگر کسی دشمن را بر خود راه دهد و به او اجازه سلطه دهد و خود او ظلم را بپذیرد و وقتی حقوق شرعی او سلب شود، او ساکت و با دلی ضعیف بماند، ولی امام (علیه السلام) چنین نیست و در چنین موردی از زور و قدرت استفاده می کند تا به حقوق خود برسد. 
بخدا سوگند هر کس که دشمن را بر خویشتن چیره گرداند، دشمن گوشت او را چنان بخورد که جز استخوانش بر جای نماند و استخوانش را در هم بشکند و پوستش را بر کند، هر آینه درماندگی او بسیار و دل او بس ناتوان است، تو اگر می خواهی چنین باش. اما من به خدای سوگند که به دشمن مجال نمی دهم و با تیغ مشرفی ضربتی بر او می زنم که کاسه سرش به رو از در آید و دستها و پاهای او متلاشی گردد. از آن پس نیز، پیروزی من به مشیت خدا است که هر چه خواهد کند(نهج البلاغه، خطبه 34)
گروهی که با دشمن می جنگند
هر کار و برنامه ای که مردم در رغبت و روی آوردن به آن و انجام آن مختلفند، اگر کاری سخت و پر مشقت باشد مثل جنگ، تفاوت مردم در آن روشن تر و بیشتر است و در هر زمان و مکانی در مقابل هر برنامه ای، مردمی علاقمند و خواستار آن و مردمی ناخشنود و مخالف آن پیدا می شوند و اینان در همه اقشار مردم هستند. 
امیرالمومنین (علیه السلام) نامه ای که به یکی از فرماندهان سپاه خود می نویسد به او می گوید، وقتی که دشمن بر عصیان و خصومت خود پافشاری نمود تو بر ضد آنان حرکتی نظامی انجام بده و از گروهی استفاده کن که از مخلصین و فرمانبران و فداکاران و دارای روحیه حماسی باشند و کسانی را که بی میل و رغبت هستند، رها کن زیرا آن که با کراهت آمده، نبودنش بهتر از حضورش است. زیرا غیبت او تنها باعث بهره نبردن از توان اوست ولی با حضور یافتن او نه تنها از توان او استفاده نمی شود بلکه روحیه سستی و کارشکنی را به سایر نیروها منتقل می کند و اگر سرباز و سپاهی از جهت روحی شکست بخورد دیگر کاری از او ساخته نیست. 
امام (علیه السلام) در این مورد نوشت: 
... اگر آن پیمان شکنان به سایه طاعت در آیند، دلخواه ما نیز همان است و اگر به دشمنی و سرکشی پا فشاری کنند آنگاه با کمک فرمانبرداران با سرکشان پیکار کن و با آنان که به حکم تو گردن می گذارند از آنان که سر از اطاعت تو بر می پیچند، بی نیاز باش زیرا غایب بودن آن کس که از نبرد گریزان است بهتر از حاضر بودن اوست و بر جای نشستن وی سودمنتر از برپای خاستن اوست.( نهج البلاغه، نامه 4)
و خدا فرموده است: اگر با شما بیایند جز فساد نمی افزایند(توبه / 47.)
پس ضرورتی ندارد که به همراه خود گروه زیادی را ببری و چه بسا کثرت مردم به کثرت اختلاف و تفرقه منجر شود و کم بودن تعداد آنها به وحدت و همدلی بیانجامد و بدیهی است تعداد کم ولی با اتحاد و وحدت از کثرت با پراکندگی و اختلاف بهتر است و امیرالمومنین (علیه السلام) در این نامه گرچه به فرماندهان نظامی خود نصیحت می کند چون مخاطب او یک فرمانده نظامی است که می خواهد تمرد و فتنه ای را پایان دهد، ولی این مطلب در همه زمینه های زندگی مثل کارهای فرهنگی و اجتماعی و سیاسی نیز کاربرد دارد. 
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز با گروه کمی از مسلمین که همراه او بودند ولی فرمانبردار و مخلص، با گروه زیادی از سرکشان و کفار جنگید و بر آنان پیروز شد. امام علی (علیه السلام) در این زمینه می فرماید: 
خداوند سبحان محمد صلی الله علیه و آله را در حالی مبعوث کرد که هیچکس از عرب کتاب قرائت نمی کرد و مدعی پیامبری و وحی نبود. پس به کمک کسانی که از او پیروی کردند با کسانی که از فرمانش سر می پیچیدند کارزار کرد و آنها را به سوی رستگاری راند و بر سر این کار پایداری نمود تا به منظور رسید و پیش از قیام قیامت، عقب ماندگانی را که در نیروی عقیدتی، واماندگی و ناتوانی داشتند و درماندگان را راه نمود و شکسته شدگان را دستگیری کرد تا قیامت ناگهان بر آنان فرود نیاید و بر سر این کار ایستاد تا به هدف خود رسید. آنان را به محل رستگاری شان راه نمود و مقامشان را به ایشان نشان داد مگر به هلاکت رسیده ای را که در او هیچ خیری نبود. پس آسیاب قوم به گردش در آمد و نیزه آنان راست و خدنگ شد(نهج البلاغه، خطبه 104)
امام حسین (علیه السلام) نیز چنین بود و اهداف و انقلابش را با گروهی کم ولی مومن که به همراه داشت، تحقق بخشید. 

منبع:

کتاب استراتژی نظامی امام علی علیه السلام، محمد بستانی، مترجم: حسن علی اکبری